#عشق_مخفی_پارت_123

سرمو تكون دادم...
ميثم:راستي ٢يا٣روزديگه شايان مياد!!
-اها چه عجب هع
پوزخند زدم از بچگي حدود ١٢سالگيم ديگه رفت أمريكا و ازش خبري نبود تا الان كه بابا گفت
ميثم:زودتر بايد اماده شي فردا راه ميفتيم سمت شمال اينجا برات امنيت نداره
-وا چرا ؟خب به پليس بگيد
ميثم :همينكه گفتم فردا راه ميفتيم
روي سرمو بوسيد و رفت داخل اتاقش..
واي خدا به يه دوش و خواب طولاني نياز داشتم
پس به سمت اتاقم راه افتادم...



ايليا:

در خونه رو با كليد باز كردم بي حد خسته بودم
سوييچ و روي ميز انداختم و افتادم روي مبل
يه خورده كه نفسم سرجاش اومد پاشدم بلوزمو كندم
كه صداي زنگ گوشيم بلند شد ...اسم و نگاه كردم يكي از بچه هاي ستاد بود
جواب دادم و كل ماموريت و براش توضيح دادم گفت كه به سرهنگ محبي خبر ميده تا برنامه رو بگه
گوشي و قطع كردم...

romangram.com | @romangram_com