#عشق_مخفی_پارت_122
كم كم داشت از حرفاي ياسي خانم خندم ميگرفت سرم و چرخوندم كه خاطرخواي ياسي خانم سرايدارمون و ميگم ديدم كه با ناراحتي نگام ميكرد
صداي پا از پله ها شنيدم.سرم به سمت پله ها چرخوندم بابام از پله ها با قيافه افتاده و خسته اي پايين اومد
به سمتم اومد اولين بار بود كه نم اشك و تو چشماش ديدم
تند به طرفم اومد و بغلم كرد اونقدري سفت كه داشتم خفه ميشدم....
اما سفتيش مهم نبود بدجور به اين اغوش امن نياز داشتم ....
خيلي از خلاء هاي وجودمو پر ميكرد سرم و روي شونه اش گزاشتم و اروم گريه كردم...
ميثم:حالت خوبه بابا ؟
-خوبم بابايي
از اغوشش جدا شدم و به سمت مبلا رفتم با كلي خجالت و اينا ی...كل قضيه رو براش تعريف كردم با حذفيات ...!
ميثم:نتيجه اين كاراتو يه روزي ميبيني شايگان اون روز و خيلي دور نميبينم منتظر باش...
-بابا نميخوايد بگيد چرا شايگان دشمنتونه؟اصن چرا دشمن داريد؟مگه شركت دارو سازي هم شغليه كه توش دشمني باشه؟
ميثم:يه روزي همه چيز و بهت ميگم
-اخه ب...
ميثم:ديگه ادامه نده
دهنمو بستم خيلي كنجكاو شده بودم !!!يه جوري كه معلوم بود بحث رو عوض كرده گفت:
ميثم: ايليا كه بلايي سرش نيومد؟
ادرينا:نه خيلي ماهر بود به نظرم خدارو شكر چيزي نشد
ميثم:بايد حتما ازش تشكر كنم
romangram.com | @romangram_com