#عشق_مخفی_پارت_121
ادرينا:
جلوي در زد رو ترمز ...
با بدني خسته و كرخت از ماشين پياده شدم
روبه پنجره گفتم:مياي داخل؟
ايليا:نه بايد برم خونه لباسام و عوض كنم تمام خاكه
يه لبخند كج و كوله زدم و گفتم:
-باش خدافظ
سرشو تكون داد و رفت ،،،در همه حال مغرور بود!!!!
زنگ و زدم ..صداي ياسي خانم و از پشت اف اف شنيدم:واي خداروشكر ادرينا مادر تويي؟بياتو
از حياط گذشتم تو ي اين طول به ايليا فكر كردم .
از ظهر تا الان كه ساعت٤صبح بود رفتارمون خوب بود چه عجب!!!
فكرم سمت شايگان كشيده شد داشت اشك تو چشمام ميريخت كه با سر انگشت گرفتمش و نذاشتم
درو باز كردم كه يورش ياسي خانم به سمتم شوكه ام كرد
ياسي خانم:مادر كجا بودي؟داشتم سكته ميكردم!خدا لعنتشون كنه.. وايسا ببينم
از بغلش تند كشيدم بيرون و با صداي نگراني گفت :مادر بلايي كه سرت نياوردن سالمي ؟
نميدونست اگه فرشته نجاتم نيومده بود هستيم و دارو ندارم به باد رفته بود
سرم و انداختم پايين تا اشك چشمامو نبينه كه چشمش زخم گوشه لبم افتاد كه عوضي زده بود توي دهنم و زخم شده بود
ياسي خانم:الهي مادرت بميره كنار لبت چي شده الهي به زمين گرم بخورن تيكه تيكه شن روز خوش توي زندگيشون نبينن
romangram.com | @romangram_com