#عشق_مخفی_پارت_120

سرش و بلند كرد و نگام كرد !!!
داشتم توي چشماي به رنگ درياش غرق ميشدم ..
كه صداي زنگ گوشيم به خودم اوردم
اسم و نگاه كردم باباي ادرينا بود
گوشي به سمت ادرينا گرفتم
ايليا:پدرته باهاش صحبت كن نگرانته
دستاش كه ميلرزيد و جلو اورد و گوشي و ازم گرفت
شروع كرد صحبت كردن به حرفاش توجه نكردم
كنار يه ابميوه فروشي ايستادم
رنگش خيلي پريده بود ميترسيدم حالش بد شه رفتم يه ابميوه گرفتم
سوار شدم و ابميوه رو روي داشبور گذاشتم يه كاكائو شيرين كنارم بود
با وسواس جلدشو باز كردم و ابميوه رو به سمتش گرفتم

كه ديدم با لبخند داره نگام ميكنه:
به شوخي گفتم:اگه مورد پسند واقعه شدم اب ميوه ت و ميل كن
يه دفعه خندشو قورت داد و گفت:ممنون كه اومدي اگه يه ذره دير تر ميومدي ...
دوباره چشماش پر اشك شد
سعي كردم حالشو خوب كنم:اِ باز ابغوره گرفتن و شروع نكن اب دماغت ماشين و برداشت ابميوه ت و بخور
خنديد و چيزي نگفت شروع كرد به خوردن
پام و روي گاز گزاشتم و به سمت خونه اهتمام راه افتادم...


romangram.com | @romangram_com