#عشق_مخفی_پارت_118
پاهاي لرزونمو پيش بردم
كه دستاي سردمو تو دستاي گرم و مردونش گرفت
و تند شروع كردن دويدن !!!
منم با پاهاي لرزونم دنبالش...
تو ماشين نشستم..
اومد و توي ماشين نشست روشن كرد و راه افتاد...
دستم و دورم حلقه كردم..وسرم و به شيشه تكيه دادم و گفتم:
ادرينا:بابام ميدونه
ايليا با اخم سنگيني:اره
يه ذره اينور و أونور ونگاه كرد بعد گفت:
ايليا:از اول كه بردنت تا موقعه اي كه اومدم همه چيو موبه مو تعريف كن
گلوم و كه بخاطر گريه خش دار بود صاف كردم و شروع كردم به گفتن
همه جا رو گفتم به جايي كه بردنم پيش شايگان و داستان هاي. بعدش اروم اشك از چشمام اومد
نگاش كردم كه ديدم اوه اوه رگ گردنش به اين كلفتي شده بود و دندوناشو روي ميسابيد و فرمون و توي دستش فشار ميداد
حدس ميزدم الان كارد بزني دريغ از يه قطره خون....!
حرفام تموم شدوساكت شدم فقط اروم اشك ميريختم
ايليا با عصابنيت گفت :
ايليا:مرتيكه عوضي بي شرف ،ايليا نيستم اگه به خاك سياه ننشونمش
romangram.com | @romangram_com