#عشق_مخفی_پارت_117

انگار دنيا رو بهم دو دستي دادن گفتن نوش جونت !!!!!!
شايگان كه از بس خمار بود و مشغول صداي ايليا رو نشنيده بود و سرش و توي گردنم تكون ميدادو بوسه ميزد ...
حالم داشت به هم ميخورد و شروع كردم به دست و پا زدن تا ولم كنه
از روي شونه ش ديدم ايليا داره اروم به طرفش مياد!!!
شايگان به طرف شلوارم رفت كه...
ايليا با تفنگ پشت گردنش كوبيد همينكه افتاد
انگار از قفس ازاد بودم با هق هق بدون توجه به اينكه لباس تنم نيست خودمو تو اغوش ايليا انداختم و شروع كردم به گريه...
انگار تو شوك بود اما بعد گرمي دستشو دور كمرم حس كردم چونه شو روي موهام گذاشت و شروع كرد به نجوا كردن:
ايليا:هيس ...اروم باش..خداروشكر اتفاقي نيفتاد ...اروم باش خانمي
نميدونم چرا اما تو اغوشش امنيت خيلي زيادي رو حس كردم خيلي زياد..
اروم شدم و فقط خيلي ريز هق ميزدم
ازش جدا شدم ..
سرم پايين بود و دنبال لباسم ميگشتم
سرم و بلند كردم كه ديدم داره نگام ميكنه احساس ميكردم گرمم شده
لباسم و پيدا كردم و جلوم گرفتم و با اخم گفتم:
ادرينا:به چي نگاه ميكني؟رو تو بكن انور!!
با كلافگي برگشت لباسم و كه تنم كردم گفتم :ميتوني برگردي.
ايليا:سريع باش ممكنه به هوش بيان
-باش
شالمم سرم كردم
ايليا:دستتو به من بده بايد سريع بريم

romangram.com | @romangram_com