#عشق_مخفی_پارت_115
سرم پايين بود و هنوز نگاش نكرده بودم كه صداشو شنيدم
-چه افتخاري خانمي!!!
و با لحن بدي ادامه داد: هوشنگ برو بيرون
هوشنگ:چشم اقا
همينكه بيرون رفت به سمتم اومد
خواست دستشو به صورتم بزنه كه
سرمو عقب كشيدم
ادرينا:چي از جونم ميخوايد؟چرا ولَم نميكنيد؟
-مطمئن باش بد بهت نميگزره.. ميدوني صورت زيبايي داري؟ پدرت بد كرد باهات با خودش ،البته واسه من بد نيست چون تورو به دست اوردم
-خفه شو عوضی
با گريه شروع كردم به داد و بيداد....
داد ميزدم و گريه ميكردم
-لعنتيا ولَم كنيد ولم كن ..ولم كن
با هق هق جيغ ميزدم...
همون مرده كه از طريق نگهبان فهميده بودم فاميليش شايگانه گفت:
-ميدوني وقتي كه اينطوري ميكني من و راسخ تر ميكني
به سمتم اومد و دستم و باز كرد فقط ريز هق هق ميكردم
شايگان: اينكه زياد تقلا نكني واسه خودت خوبه فقط انرژي تموم ميكني
romangram.com | @romangram_com