#عشق_مخفی_پارت_107
سريع به سمتشون رفتم كه سوار اسانسور شدن
با گيجي دور خودم ميچرخيدم :لعنتي...لعنتي اه
سريع از پله ها پايين رفتم چون پاساژ بزرگي بود و رستورانم طبقه اخر
دير رسيدم رفته بودن لعنت بهت
سريع سوار ماشين شدم و. پام و رو گاز گزاشتم
ودنبال ماشينشون راه افتادم
سريع شماره سرهنگ محبي و گرفتم و
سربسته قضيه رو توضيح دادم
با اخرين سرعت دنبالش راه افتادم
به جاده قديم رسيد
خيلي تند ميرفت
از يه فرعي خاكي پيچيد و به سمت يه خرابه مانند رفت
زياد نزديك نرفتم از دور نگاه ميكردم
بايد زنگ ميزدم نقشه رو هماهنگ ميكردم
خيلي نگران ادرينا
اه لعنتييي......
romangram.com | @romangram_com