#اسفند_معشوقه_زمستان_است_پارت_97

لبم رو گزیدم و گفتم:

- من مهسا هستم، دوستشون

خم شد و از توی کشو پاکت سفیدی در آورد و با اشک گفت :

- این برای شماست، اتاق سوم سمت راست برید

با دست های لرزون پاکت رو از دست دختر گرفتم، چمدونم رو همونجا گذاشتم و با قدم های شل ول راهی اتاقی شدم که پرستار گفته بود، قلبم تند تند می‌زد حسم می‌گفت چیز های خوبی در راه نیست

من اومده بودم دنبال روزبه اومده بودم که بمونم که ترکش نکنم حالا اون بازیش گرفته، آشفته وارد اتاق شدم، تخت یک نفره خالی، با قدم های لرزون به سمت تخت رفتم روش نشستم و می‌ترسیدم پاکت رو باز کنم، دستام می‌لرزیدن، لبم رو محکم گاز گرفتم و با بسم الله پاکت رو باز کردم و شروع کردم به خوندن، اشک هایی که خودشون رو مخفی کرده بودند بالاخره راه افتادند، قلبم از کار ایستاد به خدای احد واحد قلبم ایستاد چه کردی با من؟ خدایا تو چه کردی با من؟

با سنگ دلی جان سختی نامه رو خوندم بلند تر تا بشنوم تا به گوش قلب احمقم برسه تا خفه کنه صدای فریاد عقلم رو، من چرا نمی‌میرم؟ :

《 دلم می‌خواهد بیشتر بمانم

بیشتر پیشرفت کردنت را ببینم و لذت ببرم.

دلم می‌خواست خدا یاری می‌‌کرد بیشتر نگاهت می‌کردم، ولی چه کنم که وقت کوتاه بود!

مدتی زیادی نیست که با خبر از این قضیه هستم، ناراحت نیستم برای اینکه این درد به جانم افتاده، اصلا، ولی اینکه دیگر نمی توانم ببینمت، خودش درد دیگریست جانم!

روزگار بر مراد من نبود، آنچه می‌خواستم در نبودن تو بود.

خسته بودم و این خواب شاید درمانی باشد برای تمام شکستگی ها و خستگی هایم، زخمی که تو بر پیکر من زدی، هیچ جای دنیا نزد مهربانم

این روز های معروف شدنت مرا می‌ترساند، اینکه دوباره از دستت بدهم، هرچند که در دستانم نبودی اما بگذار خوش خیالی کنم که توام بی میل نبودی.

این روز ها گاهی درد به مغز و استخوانم می‌رسد، قلبم کند تر دفعات پیش می‌زند.

چشم انتظار از این دنیا می‌روم، چشم انتظاری برای تو هم عالمی دارد.

اکنون که دارم برایت می‌نویسم، حالم از بدتر از پیش می‌شود، بینی ام بوی مرگ را استشمام می‌کند، در نزدیکی ام است، شاید در همین حوالی کناری ایستاده است و خیره من است!


romangram.com | @romangram_com