#اسفند_معشوقه_زمستان_است_پارت_86

و زیر لب زمزمه کرد:

- باید تموم شه!

باشه ای گفتم اومدم از اتاق خارج شم که حرف مادام متوقفم کرد:

- تو می‌دونستی علی احسان بچه شیرین خانمِ؟

هنگ کردم، یعنی چی؟ متحیر برگشتم و گفتم:

- یعنی چی؟ پس بچه کی باید باشه؟

مادام از جاش بلند شد و روبه روم ایستاد و گفت:

- منظورم اینکه از پدرش نیست، شیرین دوتا شوهر داشته علی احسان از همسر اولشه یا بهتر بگم از نامزدشه!

چشمام بیشتر از این گرد نمی‌شد، زبونم بند رفته بود!

خدایا چی می‌شنیدم؟ علی احسان، علی احسان خدایا!

- علی می‌دونه؟

مادام سری تکون داد و گفت:

- نه، توام چیزی فعلا بهش نگو!

گیج و منگ از اتاق بیرون اومدم و به اتاق خودم رفتم و روی تخت ولو شدم، خدایا



اون شب تا صبح نتونستم چشم روی هم بزارم، اصلا درک نمی‌کردم مادام چی می‌گه، فکر می‌کردم این یه خواب مزخرفه که زود تموم می‌شه که تهش با بیدار شدنم از بین میره، ولی نبود هیچی اونجور که فکر می‌کردم نبود، قلبم تند تر از هروقت دیگه ای می‌زد لصلا نمی‌تونستم عکس و العمل علی احسان رو تصور کنم، عزیزم، نابود می‌شه!

بغضم گرفت، با کرختی از جام پاشدم و به آفتابی که بی پروا تو اتاق سرکشی می‌کرد چشم دوختم، الان چی‌کار باید بکنم؟ دستی توی موهای پریشونم بردم، کف سرم عرق کرده بود، بی حال بلند شدم و به سمت حموم رفتم تا بلکه کمی ذهنم باز بشه و بفهمم چه بلایی داره سرم میاد.


romangram.com | @romangram_com