#اسفند_معشوقه_زمستان_است_پارت_64

چپ چپ نگاهش کردم و خندیدم و روزبه هم با شنیدن حرفش از هپروت در اومد و با من مشغول خندیدن شد.

سر راه از یه شیرینی فروشی نیم کیلو شیرینی تر گرفتم با سر و صدا در و باز کردم و گفتم :

- مادام، مامی، کجایی؟

با یه بادمجون از آشپز خونه در اومد و درحالی که با ساعد دستش عرق پیشونیش رو پاک می‌کرد گفت :

- اینجام، چیه؟

رفتم پیشش و گونه اش رو بوسیدم و گفتم :

- این شیرینی برای شما، نون خامه ای ها!

یه ابروش رو داد بالا و با تردید گرفت جعبه و گفت :

- مناسبتش چیه ؟

نیش چاک دادم با ذوق گفتم :

- یه کار سینمایی گرفتم، از صدا و سیما اومدن پِی من

سری تکون داد و با حالتی بیچاره وار گفت :

- بدبخت اون کسی که اومده دنبال تو

شاکی گفتم :

- عه مادام

شونه بالا انداخت و درحالی که بادمجون رو روی گاز می‌ذاشت تا کباب بشه گفت :

- زهرمار


romangram.com | @romangram_com