#اسفند_معشوقه_زمستان_است_پارت_55

چند وقتی‌است پچ پچ درگیری هایت می‌آید، درگیری که قلبت را در بر گرفته، علیرضا جانم، این دفعه می‌خوام برایت دعای متفاوتی بکنم، دعایی که قلبم به شدت پسش می‌زند و عقلم با اسلحهِ منطق خفه اش می‌کند.

خدا کند

به کسی چون خودت دچار

شوی

که بی قرار نباشد

که بی قرار شوی

*********

خودم رو توی پیراهن بلند ساحلی گلبه ای با بته جقه های آبی جلوی آینه دیدم، موهام رو دورم ریختم تا از لختی بازوم کمی کم بشه، عادت به پوشیده پوشی نداشتم و مادام هم گیر نمی‌داد، تا حدی البته!

دستم رو بالا آوردم و لاک گلبه ای که رو ناخن های کاشتم زده بودم رو فوت کردم تا زود تر خشک بشه در اتاق باز شد و مادام وارد اتاق شد، کمی ایستاد و نگاهم کرد و لباش رو کج کرد و با نارضایتی گفت :

- حداقل یه چیز مناسب تر می‌پوشیدی، شاید خانوادش خوششون نیاد

سرد و دلخور گفتم :

- مهم نیست، قرار بیان من رو ببین، پس دلیلی به تغییر ظاهرم‌نمی‌بینم!

نزدیک تر اومد، چشماش خط های ریز داشت نشون پیری بود که اصلا به چهره زیباش نمی‌اومد، با دستاش بازوم رو گرفت و با محبت گفت:

- دختر قشنگم، چه بزرگ شده

سری تکون دادم و به حرکات چند روز پیشش اشاره کردم و گفتم :

- کاملا مشخصه بزرگ شده

موهام رو نوازش کرد و گفت :


romangram.com | @romangram_com