#اسارت_نگاه_پارت_288

نفسی صدادار کشید و ادامه داد:

-تقریبا از اون موقع‌ها استارت ارتباطمون زده شد. نجات پیدا کردنم از مرگ رو مدیون اون بودم و واسه‌ی همین اجازه دادم حرفی رو که مدت‌ها می‌خواست با من بزنه رو بزنه.

سکوت کرد و نگاهش به زمین کشیده شد. از شدت هیجان و اضطراب فهمیدن ادامه‌ی حرف‌هایش، یک دستم ریشه‌های شالم را می‌فشرد و ناخن‌های دست دیگرم با دندان‌های پیشم جویده شدند. چند دقیقه‌ای در سکوت سپری شد. طاقتم سر آمد و با لحنی عصبی پرسیدم:

-چی بهت گفت؟!

چشم از زمین گرفت و با نگاهی مغموم به من خیره شد.

-می‌خواست مادرشو ببخشیم. مادرش شش ماه بود که فوت کرده بود.

تمام بدنم سِر شد. دست‌هایم به قدری از شدت سرما یخ کردند که به لرزش افتادند. با لحنی ناباور، بریده‌بریده گفتم:

-مادرش مُرده؟!

سرش را به پایین تکان داد و گفت:

-آره، می‌گفت آخرین چیزی که مادرش از اون خواسته این بوده که از من و مامانم، مخصوصا من که به خاطر خودخواهی اون از داشتن پدر واقعیم محروم شدم، بخواد اونو ببخشیم.

بغضی بزرگ بر گلویم چنگ زد. از آن زن و عشق آلوده به خیانتش متنفر بودم. زنی که به بهانه‌ی عشقش، مرد متاهل و بچه‌داری را با مکر زنانه‌اش به دام انداخت، زنی که مامان و رایان را به زندگی پردرد و رنجی کشاند، زنی که دلیل اشک‌های مامان و اخم‌های رایان بود. با همه‌ی این ذهنیتی که از او داشتم، خبر فوتش برایم ناباورانه دردناک بود!

-آرزو کجایی؟

نگاهم را از زمین گرفته و به چشمان او گره زدم.

-همین‌جا!

-می‌خوای بقیه‌ی حرفامو بشنوی یا حوصله‌ت سر رفت؟

سریع جواب دادم:

-می‌خوام بشنوم!

romangram.com | @romangram_com