#اسارت_نگاه_پارت_289
-اولش نمیخواستم به حرفش فکر کنم. بدم میومد که اون زن پست رو به یاد بیارم ولی نمیدونم چرا زمان منو عوض کرد. شاید چون اونو دوست خودم میدیدم و هر چی بیشتر میگذشت، به خاطر اخلاقها و دیدگاههاش که خیلی نزدیک به من بودند، صمیمیتر میشدیم. به جایی رسید که من چندین ماه بعد از آشناییمون، وقتی که پرسید مادرشو میبخشم یا نه، غیرارادی بهش گفتم من مادرتو بخشیدم و تنها دلیل قلبی من واسه این حرف که کاملا صادقانه گفتم، خوشحالی سروش بود. همهی اتفاقهایی که توی مدت زیادی که کنار هم سپری کردیم افتادند، باعث شدند مثل دو تا برادر واقعی، نه ناتنی به هم نزدیک بشیم. میدونی آرزو وقتی بابات متوجه دوستی ما شد به هیچوجه به حرفای من دربارهی سروش توجه نکرد. اون فکر میکرد سروش به من نزدیک شده تا من رو از اون دور کنه و متعاقبش من، مامان رو ازش دور کنم، در حالیکه سروش اصلا همچین قصدی نداشت! بلکه بالعکس خیلی هم بابا رو تحسین میکرد و میگفت کسی که بدون هیچ رابطهی خونی، یک نفر رو مثل بچهی خودش بزرگ کنه یک انسان واقعیه، درست برعکس بابای ما...
آب دهانم را محکم قورت دادم و در حالیکه قطرهی اشکی که از چشم چپم چکیده و گونهام را خیس کرده بود، با کف دست پاک میکردم گفتم:
-واسهی یک سوءتفاهم مسخره، خانوادهمون بهم ریخته و اینقدر داریم زجر میکشیم! رایان تو چرا موقتی هم که شده ارتباطتو با اون پسر، سروش، قطع نکردی؟ تو میدونستی بابا روی این قضیه حساسه، با این حال حاضر نشدی دوستی چند ماههی خودت رو به خاطر بیست و هفت سال پدریِ بابا قطع کنی؟
پوزخندی صدادار زد و گفت:
-تو هم که مثل اون حرف میزنی!
-ببین رایان من نمیگم کاملا حق با باباست ولی اگه بخوای منصفانه نگاه کنی، اون خیلی بیشتر از سروشی که فقط واسه بخشش مادر گناهکارش بهت نزدیک شده بود، گردنت حق داره!
-آره داره اما تنها مشکل بابات سروش نبود! من حرفای اون و عمهت رو شنیدم. با گوشهای خودم شنیدم که گفت خیلی قبلتر از ارتباط من با سروش، از اینکه من پسرشم خسته شده بود. آرزو من همهی حرفای اون روزش رو شنیدم و تصمیم قطعی گرفتم که ارتباطم با سروش رو ادامه بدم.
پوزخندی زد و گفت:
-اینطوری اونم از ندیدن من توی این خونه و به عنوان عضوی از این خانواده راحتتره.
-اما رایان!
-اما و ولی نیار آرزو، من تصمیم قطعی خودم رو گرفتم. ترجیح میدم دیگه کسی رو که سالها برای بزرگ کردنم زحمت کشیده، اذیت نکنم. نگران حس من نسبت به بابات هم نباش. مطمئن باش من فراموش نمیکنم که اون همیشه بیشتر از یک ناپدری، در حقم پدری کرد ولی اینکه من پسرش نیستم یک حقیقت انکار نشدنیه.
-اینطور نیست!
-چرا هست آرزو! حقیقت رو نمیشه انکار کرد. چه تلخ، چه شیرین حقیقت همیشه حقیقته. چه انکار کنیم چه نکنیم، اثرش رو توی زندگیمون میذاره و ما مجبوریم که اون رو بپذیریم و باهاش کنار بیایم. بهتر نیست جوری باهاش کنار بیایم که همه خوشحالتر باشند؟
-تو فکر میکنی با این کاری که میکنی همه خوشحالتریم؟
-بابات که آره، بقیهتون هم عادت میکنید.
-رایان! ما بیشتر از اینکه به این وضعیت جدیدی که تو درست کردی عادت کنیم، به خانوادهای که بیست سال در خوشبختی غرق بود عادت کردیم!
romangram.com | @romangram_com