#اسارت_نگاه_پارت_287


بدون آن‌که چشم از صفحه‌ی گوشی‌اش بگیرد و یا سرش را بالا بیاورد گفت:

-می‌دونم.

پوفی بلند کشیدم. پس از چند دقیقه گوشی‌اش را جلویم گرفت و گفت:

-این عکس رو ببین.

بی‌حوصله گوشی را از دستش گرفتم. با دیدن عکس، نه تنها چشمانم تا حد امکان گرد شدند، بلکه دهانم به اندازه‌ی چند سانتی‌متر باز ماند. متحیر به عکسی از رایان و پسری که چهره‌ش با رایان مو نمی‌زد و کنارش ایستاده بود خیره شدم. پوستی به رنگی مابین گندمی و سبزه، چشمانی به رنگ سبز مثل زمرد و گونه‌هایی که با چالی ناشی از لبخندش تزئین شده بودند؛ درست مثل رایان بود! از هم قابل تشخیص بودند ولی شباهتشان آن‌قدر چشمگیر بود که کمتر کسی پیدا می‌شد که به آن پی نبرد. چشم از عکس گرفتم و با لحنی ناباور گفتم:‌

-رایان! این کیه؟! چرا انقدر شبیه توئه؟!

نفسی عمیق کشید و گفت:

-سروشه، شبیه منه چون هر دومون شبیه بابامونیم.

پوزخندی صدادار زد و چندین‌بار زیر ل**ب تکرار کرد:

-بابامون!

-چه جوری باهاش آشنا شدی؟

-از طریق یکی از دوستای مشترکمون. اصرار کرد سروش رو ببینم، می‌گفت باید این دوستشو ببینم تا باور کنم راست میگه و من خیلی شبیه این دوستشم.

دستانش را در جیب کتش فرو برد و گفت:

-وقتی دیدمش اولین چیزی که به ذهنم اومد این بود که اون باید همون برادرم باشه که باعث شد مامان طلاق بگیره. وقتی ازش پرسیدم پدر و مادرش کیند، کاملا مطمئن شدم اون بچه‌ی اون دو تا خائنه که من و مامانو نادیده گرفتند. اون موقع خیلی ازش متنفر شدم. یادمه حتی نمی‌خواستم ریختشو ببینم. زیاد میومد دنبالم. خیلی پاپیچم شده بود و می‌خواست با من حرف بزنه اما من قبول نمی‌کردم. بعدش فهمیدم اون از دوست مشترکمون خواسته به من اصرار کنه ببینمش.

سرش را چرخاند و به نقطه‌ای در دور دستش خیره شد. پیدا بود در خاطره‌ای غرق شده است. پس از چند دقیقه سکوت ادامه داد:

-یک شب تصادف کردم. هوا خیلی سرد بود.‌ بارون خیلی تند می‌بارید. از درد داشتم خفه می‌شدم. حتی نمی‌تونستم گوشیمو بردارم و به کسی زنگ بزنم. صدای ضربه‌هایی که به شیشه‌ی ماشین زد، انگار صدای بهشت بود. نگاهش خیلی نگران بود. باورم نمی‌شد نگران من باشه. فکر می‌کردم می‌ذاره اونجا بمونم و از درد بیهوش بشم ولی بر خلاف تصورم... برخلاف تصورم اون اونقدر دستپاچه شده بود که وقتی به اورژانس زنگ زد، پشت تلفن صداش می‌لرزید.


romangram.com | @romangram_com