#اسارت_نگاه_پارت_286
-واقعا نمیدونم بهتره انقدر خوشبین بود و حرفای تو رو باور کرد یا واقعبینانه حرفای بابا رو باور کرد!
-واقعبینانه اینه که حرف منو باور کنی!
در چشمان مطمئنش نگاه کردم. با لحنی مطمئنتر از قبل ادامه داد:
-این که حرف بابا رو باور کنی اوج بدبینی توئه!
-این بحث رو بیخیال شو. همین که بابا قبول کرده آرشیدا برگرده کافیه.
سرش را به نشانهی تایید به پایین و بالا تکان داد.
-راستی رایان یه چیزی خیلی ذهنمو مشغول کرده.
-چی؟
- تو به من گفتی میخوای دلیل دوستیت با سروش رو توضیح بدی و اینو بعد از موافقت بابا برای برگشتن آرشیدا توضیح میدی. پس الان...
-بهت میگم!
سرش را چرخاند و نگاهی به راحتیهای نشیمن انداخت.
-بهتر نیست بشینیم؟
-یعنی همین الان بهم توضیح میدی؟!
نگاهی خونسرد به من کرد و گفت:
-آره، من با گفتن این موضوع مشکلی ندارم و به نظرم حق تو هم هست که خیلی چیزها رو در مورد اتفاقایی که واسم افتاد بدونی.
آب دهانم را محکم قورت دادم تا بر هیجان مضاعفم مسلط بشوم. به دنبال رایان که ریلکس روی کاناپه لَم داد، نگران از آنچه باید میشنیدم روی کاناپهی روبرویش نشستم. گوشیاش را از جیبش بیرون آورد و با آن مشغول شد. کلافه ریشههای شالم را در دست فشردم و گفتم:
-قرار بود به من چیزی رو توضیح بدی، نه اینکه با گوشیت بازی کنی!
romangram.com | @romangram_com