#اسارت_نگاه_پارت_285


-می‌دونم ریسک بزرگیه ولی آدم گاهی باید برای رسیدن به اهداف بزرگش ریسک کنه، حتی اگر اون ریسک مهمترین چیزهای زندگی اون آدم رو ازش بگیره.

-رایان! اگر آرشیدا حالش بهتر نشه تو...

سکوت کردم. با حرص ریشه‌های شالم را در مشتم فشردم. دستش را روی دست مشت شده‌ام گذاشت و گفت:

-به این فکر کن که اگر آرشیدا رو با خودم نبرم نیویورک، با این وضعیتی که اینجا داره چقدر بیشتر به ضررشه.

-رایان!

-بله؟

-بابا حتی نمی‌خواد آرشیدا رو ببخشه، اون‌وقت تو به راضی شدنش امید داری و ضمانتم می‌ذاری؟

-تو چرا فکر می‌کنی نمی‌خواد آرشیدا رو ببخشه؟!

-مگه ندیدی خودش چی گفت؟!

-آرزو تو چقدر ساده‌ای! اون اون‌طوری حرف زد چون نمی‌خواست غرورش و ضربه‌ی سنگینی که به خاطر اشتباه آرشیدا به همه‌مون وارد شد رو نادیده بگیره، وگرنه همین الان هم آرشیدا رو بخشیده.

-از کجا می‌دونی بخشیده؟

-از اونجایی که گفت آرشیدا باید برگرده اینجا!

-اما گفت به خاطر مامان...

دستش را به علامت نفی جلویم بالا آورد و گفت:

-مامان یک بهانه بود؛ اگر آرشیدا رو نمی‌بخشید زمین و زمان هم نمی‌تونستن راضیش کنن که اجازه بده آرشیدا برگرده خونه!

نگاهش رنگ اطمینان گرفت و پلک‌هایش را برای تایید حرفش محکم بست و باز کرد. ریشه‌های شالم را که در مشتم لِه شده بودند، رها کردم و پوفی کشیدم.


romangram.com | @romangram_com