#اسارت_نگاه_پارت_284
بابا در حالیکه دستش را در موهایش فرو میبرد گفت:
-من و نفس رو تنها بذارید.
به مامان که بیحال در راهرو روی زمین نشسته بود، نزدیکتر شدم. دستم را زیر بغلش گرفتم که گفت:
-خودم بلند میشم.
با این حرفش بابا و رایان سریع از جایشان بلند شدند و به ما نزدیک شدند. بابا روی زمین روبروی مامان زانو زد و با لحنی مملو از نگرانی گفت:
-چی شده؟! حالت خوبه؟!
مامان لبخندی کمجان زد و گفت:
-خوبم عزیزم، خوبم!
دست مرا پس زد و دست دیگرش را به دیوار گرفت و در حال بلند شدن، بابا آرنجش را گرفت و گفت:
-برید!
رایان در حالیکه با نگاهی نگران به مامان چشم دوخته بود گفت:
-مامان!
بابا با صدایی بلندتر گفت:
-با شما دو تا بودم! برید!
دست رایان را گرفتم و به زور تا طبقهی بالا او را به دنبال خودم کشاندم. به محض رسیدن به نشیمن ایستادم و با اخمی غلیظ نگاهش کردم. با صدایی که از شدت بغض و خشم میلرزید گفتم:
-این چه حرفی بود که زدی رایان؟! یعنی چی که از خانواده بیرون بری؟! هان؟!
دستانش را در جیبهای کتش فرو برد و گفت:
romangram.com | @romangram_com