#اسارت_نگاه_پارت_283
مامان با صدایی بلند داد زد:
-اون برادرت نیست رایان!
با چشمانی گرد از تعجب به مامان که تا به حال داد زدنش را ندیده بودم، خیره شدم. رایان با لحنی آرام و مطمئن گفت:
-آروم باش مامان! من که نگفتم اون پست فطرت رو مثل یک برادر واقعی قبول دارم یا دوستش دارم! منظورم این بود که من مسئول درست کردن خرابکاری اونم.
بابا با لحنی پرجدیت گفت:
-لازم نیست در قبالش احساس مسئولیت کنی.
رایان با لحنی جدیتر از بابا گفت:
-اما میکنم و ضمانت میکنم همه چیز رو درست میکنم.
بابا نگاهی مشکوک به رایان انداخت و گفت:
-چه ضمانتی؟
-هر چی شما بخواید.
-میخوام خودت تعیین کنی.
-اگر آرشیدا به وضعیت مطلوبی که من براش برنامهریزی کردم نرسید، میتونید برای همیشه من رو از خانواده بیرون کنید. دیگه اگر همه بخوان هم من برنمیگردم.
مامان در حالیکه دستش روی دیوار بود، سُر خورد و روی زمین نشست. نگران به او نزدیک شدم که دستش را به علامت منع جلوی صورتش گرفت. در جا ایستادم و دستم را روی گلویم گذاشتم تا بغضی که متولد شده بود، رشد نکند. حتی تصور روزی که رایان از خانواده بیرون برود، بیش از اندازه سخت بود! بابا در حالیکه با هر کلمه که از دهان رایان بیرون میآمد، اخمش را غلیظتر میکرد، با لحنی پرخشم گفت:
-من نمیخوام تو رو از خانواده بیرون کنم!
-شاید خیلی خوشتون نیاد با بیرون کردن من، مامان رو ناراحت کنید ولی به این فکر کنید این بهترین ضمانته! چرا که من با تمام وجود عاشق اعضای این خانوادهام، پس تمام سعی خودم رو واسه حفظ کردن جایگاهم در کنارشون میکنم و موفق میشم.
romangram.com | @romangram_com