#اسارت_نگاه_پارت_282
-مگه شما اونو بخشیدید که برگرده اینجا؟!
چشمانم از شدت تعجب گرد شدند. بابا سرش را پایین انداخت و دستش را در موهایش فرو برد.
-بالاخره که باید برگرده اینجا.
لبخند کج عمیقی به لبم شکل داد. صدای لبریز از ناباوری و شادی مامان، از چند متری پشت سرم در آمد که گفت:
-آرمان!
بابا اخمی غلیظ به رایان کرد و گفت:
-فکر نکن اونو بخشیدم!
رایان در حالیکه لبخند کمرنگی چاشنی حرفش میکرد گفت:
-نمیتونید نبخشید!
-البته که میتونم! الان هم فقط به خاطر نفس میگم بالاخره باید برگرده.
لبخند روی لبم ماسید. به سمت مامان چرخیدم و به چشمان مایوس شدهاش چشم دوختم. صدای رایان که هنوز هم پرامید مینمایید، در جواب بابا در آمد:
-پس الان هم به خاطر مامان خیلی جدی روی پیشنهادم فکر کنید. در ضمن بهتره هر چه زودتر آرشیدا به این خونه برگرده، تا هم آرش و هم خود آرشیدا از این وضعیت پرفشار بیرون بیان.
-تو بهش بگو میتونه برگرده ولی فقط به خاطر نفس.
از شدت خشم و ناراحتی، ریشههای شالم را با دست گرفتم و فشار دادم. برای گریز از فکر ماکان، جایگزین خوبی برای موهایم بودند! با وجود حرصی که من میخوردم، رایان ریلکس و بیخیال نشسته بود.
-بهش میگم اما شما هم روی پیشنهاد من فکر کنید. اگر قبول کنید به نفع همهست.
-رایان من چطوری باید آرشیدا رو به تو واگذار کنم، وقتی هنوز به سنی نرسیدی که بتونی حتی از یک بچهی کوچیک حمایت کنی، چه برسه به یک دختر نوجوان؟!
-میتونم! من ازتون میخوام همین یکبار روی من حساب کنید. مطمئن باشید خطای برادرمو جبران میکنم!
romangram.com | @romangram_com