#اسارت_نگاه_پارت_281


اخمی غلیظ کرد و با لحنی موضع‌گیرانه گفت:

-مشکل آرشیدا حل نمیشه، پس الکی خودتونو خسته نکنین.

-اما بابا!

-حرف نباشه آرزو! اون خودش هم می‌دونه که چرا دیگه نمی‌بخشمش.

بغضی بزرگ از شدت ترس و غم در گلویم شکل گرفت. سرم را پایین انداختم و به نقش گل‌های ظریف روی فرش چشم دوختم. از گوشه‌ی چشم رایان را دیدم که با قدم‌هایی بلند و سریع، وارد پذیرایی شد و روی مبلِ کنار بابا نشست.

-من یک برنامه‌ای برای آرشیدا دارم که به نفع همه‌ی ماست.

من و بابا همزمان به رایان چشم دوختیم. قرار بود من همه چیز را بگویم چون به عقیده‌ی رایان، بابا حرف‌های او را قبول ندارد ولی اگر همان حرف را از زبان من بشنود، قبول می‌کند. فکر می‌کردم رایان از من بخواهد حرفش را ادامه دهم اما با کمال خوشبختی، خودش با جسارتی که من در آن لحظه اصلا نداشتم ادامه داد:

-من با یکی از دوستام توی نیویورک صحبت کردم. اون طبق خواسته‌ی من، این یک هفته تمام تلاشش رو کرد که بتونیم واسه آرشیدا پذیرش بگیریم.

بابا با لحنی پر از تعجب و عصبانیت پرسید:

-چی؟!

-خوشبختانه موفق شدیم اونو برای سال بعد توی یک کالج مناسب ثبت نام کنیم، فقط کافیه امسال امتحانات پایان ترمشو ایران بده و همه رو قبول بشه. بعد من اونو با خودم می‌برم نیویورک.

-تو دقیقا چی کار می‌کنی؟!

-ازتون می‌خوام این یک‌بار رو به من اعتماد کنید. من واقعا آرشیدا رو دوستش دارم و مطمئن باشید هدفم از این تصمیم، فقط جدا کردن اون از شما و این خونه نیست! اون الان توی ایران وضعیت خوبی نداره. نه می‌تونه روی درسش تمرکز کنه، نه می‌تونه با خیال راحت بره بیرون. اون الان توی وجودش، فقط ترس و کمبوده که حس می‌کنه. من می‌خوام ببرمش نیویورک و کلی کلاس و برنامه واسش ترتیب بدم که از این فضای مخرب روحیه‌ش بیرون بیاد. وقتی به سلامت کامل روحی رسید و توی درسش موفق شد، می‌تونید بهش بگید برگرده ایران پیش شما. چطوره؟!

-رایان! تو خودت سی سال بیشتر سن نداری! چطور می‌خوای از آرشیدا مراقبت کنی، اونم توی یک کشور دیگه؟!

-مطمئن باشید بیشتر از مادربزرگ و پدربزرگ که توی این سن بیش از هر زمانی به استراحت و آرامش نیاز دارن، ازش مراقبت می‌کنم!

-مگه قراره تا ابد خونه‌ی اونا بمونه؟!


romangram.com | @romangram_com