#اسارت_نگاه_پارت_280
سکوت کردم. خوب میفهمید دلیل دلهرهام چیست. با دست گرمش دست یخ زدهام را گرفت. به چشمانش چشم دوختم. نگاهش رنگ اطمینانبخشی داشت ولی در عمقش، کمی نگرانی هویدا بود. فکرم به سمت ماکان پر کشید. نگاه او مملو از آرامشی عمیق بود. چشمانم را بستم و چشمانش را روی پردهی تاریک پلکهای بستهام تجسم کردم. نگاه پرحرارتش سلول به سلول بدنم را گرم کرد. آرامش نگاهش از سطح پوست تا عمق قلب و وجود مضطربم را تسکین داد.
-چرا چشماتو بستی؟
تصویرش در تجسمم ذرهذره محو شد. چشم گشودم و به رایان که با نگاهی لبریز از تعجب، در چشمانم خیره شده بود نگاه کردم.
-همینجوری. الان آروم شدم؛ بریم داخل.
از تعجب نگاهش کمکم کاسته شد. شانههایش را بالا و پایین انداخت. سرش را به پایین تکان داد و گفت:
-بریم.
-چرا انقدر دیر اومدید پیش ما؟!
سرم بالا آمد و به مامان که در راهرو ایستاده بود و با دلخوری به ما نگاه میکرد، چشم دوختم. رایان که کنارم ایستاده بود گفت:
-مجبور بودیم مامان! فکر کردی ما هم میتونیم مثل شوهرت به آرشیدا بیتفاوت باشیم؟
مامان دستش را روی دهانش گذاشت. چشمانش از شدت تعجب و ترس گرد شدند. زیادهروی رایان برایش غیرقابل باور بود؛ گویی او هم مثل گذشتهی من، دلش را به سست نشدن پیوند بین اعضای این خانواده خوش کرده بود. صدای خسته و بیحوصلهی بابا از پذیرایی آمد که گفت:
-رایان اگه اومدی اینجا که دوباره سر این موضوع بحث کنی، بهتره برگردی همونجایی که تا حالا بودی.
رایان پوزخندی صدادار زد و گفت:
-نگران نباشید زود میرم.
جوابی نداد. وارد پذیرایی شدم و چشم چرخاندم تا پیدایش کنم. روی یکی از مبلها نشسته بود و دستش را در موهایش فرو برده بود. صدای نفسهای تند و پرصدایش را به وضوح میشنیدم. آب دهانم را محکم قورت دادم تا بر ترس و دلهرهام غلبه کنم.
-بابا...
چشم از زمین گرفت و نگاهش را تا چشمان من بالا کشاند.
-ما امشب نیومدیم اینجا که سر اختلافها بحث کنیم! اومدیم که مشکل آرشیدا رو حل کنیم.
romangram.com | @romangram_com