#اسارت_نگاه_پارت_279


-فردا صبح حتما میاید اینجا، وگرنه من می‌دونم و شما دو تا.

پاپا هم در جوابش گفت:

-حق با مادربزرگتونه، این همه سال هر وقت اومدید ایران، رفتید خونه‌ی مامان و باباتون، این دفعه رو دیگه باید خونه‌ی ما باشید.

رایان لبخندی گرم به رویشان زد و گفت:

-البته! شما برای ما جایگاه دیگه‌ای دارید.

پاپا از روی صندلی‌اش بلند شد و در حالی‌که دستش را روی شانه‌ی رایان می‌گذاشت، گفت:

-خوش بگذره.

لبخندی کج به نشانه‌ی پوزخندی تلخ زدم. خوش بگذرد؟! من تنها آرزویم این است که بابا متقاعد بشود! خوشگذرانی هم پیشکشش! تمام مدتی که در تاکسی نشسته بودم، به آنچه که با رایان قرار گذاشتیم به بابا بگوییم فکر کردم. زیاد طولی نکشید که جلوی در خانه توقف کرد و من با قدم‌هایی لرزان از ماشین پیاده شدم.

-آرزو! حالا باید تو رو از نگرانی در بیارم؟!

آب دهانم را پر زور قورت دادم و گفتم:

-رایان من می‌ترسم بابا راضی نشه.

-چرا می‌ترسی؟! مگه میشه راضی نشه؟!

-تو که می‌دونی اون وقتی حرفی رو می‌زنه چقدر روش وایمیسه! من به آرشیدا امید دادم چون نمی‌خواستم دلسرد بشه، ولی خودمم ته دلم می‌دونم که بابا، کسی نیست که به راحتی نظرشو عوض کنه!

-اگه اینطوری فکر می‌کنی چرا الان با من اومدی؟

-چون من...

-چون تو باور داری که میشه نظرشو عوض کرد فقط می‌ترسی نظرشو جوری عوض کنه که اوضاع از اینی که هست وخیم‌تر بشه.


romangram.com | @romangram_com