#اسارت_نگاه_پارت_278
-آمادهای آرزو؟
نگاهم را از تابلوی عکسی که در آن تمام فامیل پدریام لبخند به ل**ب روبرویم ایستاده بودند، گرفتم و به رایان چشم دوختم. با نگاه منتظرش به من فهماند که برای رفتن کمی بیشتر عجله به خرج دهم. کیفم را روی شانهام گذاشتم و به او نزدیک شدم.
-آره، بریم.
صدای نگران آرشیدا که از پشت سرم به گوش میرسید، مرا از راه رفتن متوقف کرد.
-به بابا بگید که خیلی متاسفم، خیلی زیاد...
صدایش از شدت بغض میلرزید. چشمانش با لایهی اشکی که سطح آنان را پوشانده بود، مثل ستاره در دل شب برق میزدند. رایان با لحنی معترض در جوابش گفت:
-ما قرار گذاشتیم تو دیگه گریه نکنی!
-رایان فقط اینو بهش بگید. خواهش میکنم.
بغضی بزرگ در گلویم جان گرفت. آب دهانم را با نهایت قدرت قورت دادم تا جلوی بزرگتر شدن آن را بگیرم.
-آرشیدا! قرار ما این بود که دیگه از خودت ضعف نشون ندی! امشب هم ما به عنوان خبررسان نمیریم! میریم این مشکل رو حل کنیم؛ پس الکی خودتو نباز!
آرشیدا در جواب سرش را به پایین تکان داد. قطرهای اشک از چشم چپش چکید و از روی گونهاش سر خورد و مسیرش را به سمت چانه ختم کرد. به سختی لبخندی کم زور زدم و با لحنی که سعی کردم مطمئنکننده به نظر برسد، گفتم:
-آرشیدا به ما اعتماد کن! همه چیز درست میشه.
با چند قدم بلند خودم را به او رساندم و در حالیکه دستانم را روی بازوهایش میگذاشتم، گفتم:
-بهت قول میدم. پس دیگه غصه نخور، باشه؟
با دستانش رد اشکهایش را از روی گونهها پاک کرد و در حالیکه سرش را چندینبار به پایین و بالا تکان میداد، گفت:
-باشه.
بوسهای بر موهایش کاشتم و از او فاصله گرفتم. لبخندی کمجان به رویم زد که در جوابش نیمهی راست لبم به بالا کش آمد. چشم از او گرفتم و به رایان نزدیک شدم. شانه به شانهاش با قدمهای بلند حرکت میکردم. به سمت میز کنار حیاط که ماما و پاپا روی صندلیهای دورش نشسته و به خوش و بِش کردن مشغول بودند، رفتیم. با دیدن ما خندههای دلنشینشان به لبخند مبدل شدند. ماما با لحنی تهدیدوار گفت:
romangram.com | @romangram_com