#اسارت_نگاه_پارت_277
-آرشیدا یا میای پایین یا تا ابد به همین زندگی بلاتکلیفی که داری ادامه میدی.
آرشیدا در حالیکه زیر ل**ب با خودش حرف میزد، نقنقکنان با آرش از اتاق بیرون رفت. بعد از بیرون رفتن آنها رایان پوفی کشید و گفت:
-واقعا نمیدونم خدا با خودش فکر کرده ما چقدر گنجایش داریم!
-رایان...
سرش به سمتم چرخید و گفت:
-هوم؟
-تو واسه متقاعد کردن بابا نقشهای توی ذهنت داری؟
-اگه تو هم کمک کنی فکرای خوبی دارم.
-واقعا؟! معلومه که من کمک میکنم! حالا بگو چی توی سرت میگذره؟
-فعلا همهی برنامهها قطعی نشدن ولی وقتی شدن، کامل بهت میگم.
صدای ماما که از یک متری پشت سر رایان میآمد، به مکالمهی ما پایان داد.
-شما دو تا چرا نمیاید شام بخورید؟!
همزمان با هم به رویش لبخند زدیم و گفتیم:
-الان میایم!
***
شالم را روی سرم مرتب کردم و آب دهانم را محکم قورت دادم. برای مهار استرسم به جای دست فرو بردن در موهایم و عصبانی کردن ماکان خیالی، خودم را با شالم مشغول کردم. دقیقا سه روز از آمدن ما به ایران میگذشت و ما تمام این سه روز را به جز روز اول، در خانهی مادربزرگ و پدربزرگمان سپری کردیم. جای شکر دارد که آرشیدا دیگر به شدت اولین شبی که او را دیدیم، غمگین و مایوس نیست ولی جای نگرانی دارد که هنوز، با بابا دربارهی آرشیدا حرف نزدیم!
romangram.com | @romangram_com