#اسارت_نگاه_پارت_276
-دیگه باید وقت و حالت خوب بشه. من و آرزو این همه راه رو الکی نیومدیم اینجا! ما نیومدیم اینجا که ببینیم تو گریه میکنی و بغلت کنیم و بگیم ناراحت باش و گریه کن، بذار حالت بد باشه و بعدش پاشیم بریم!
-رایان عوض سلام کردنت امر و نهی میکنی؟! تو هیچ میدونی من الان چی میکشم که از حال خوب حرف میزنی؟! این حرفات عوض همدردی کردنه؟! شما مردها...
چشمانش را طوری به چرخش درآورد که نگاهش دوباره به آرش و رایان افتاد و ادامه داد:
-اصلا قدرت درک ندارید!
رایان پوزخندی زد و گفت:
-اوه واقعا؟! اینکه میخوایم تو دوباره روحیهی شاد قدیمتو به دست بیاری یعنی قدرت درک نداریم؟! اینکه واینمیستیم گریه کنی و بگیم دردتو درک میکنیم که به قول خودت، باهات همدردی نمیکنیم یعنی قدرت درک نداریم؟!
انگشت اشارهاش را به سمت سرش گرفت و گفت:
-مختو به کار بنداز! ما نمیشینیم نگاهت کنیم و فقط حرف بزنیم و همدردی کنیم؛ ما این مشکلاتو که دلیل غصه خوردناته ریشه کن میکنیم. حالا تو چی میخوای؟! اینکه ما وایستیم و باهات همدردی کنیم یا حرکت کنیم و این معضل رو درستش کنیم؟!
در سکوت غرق حرفهای امیدوارکنندهاش شدم. مرا به یاد ماکان و مثبتاندیشیاش میانداخت. حیف که لحنش به قدری تند بود که بار دیگر، اشک آرشیدا را در آورد، اما همین که حرفهایش بوی محبت و علاقهی ناب یک برادر واقعی را میداد، لذتبخش بود. در همین حین صدای پاپا از راهپلهها آمد که گفت:
-بچه ها بیاید شام.
دستمالی کاغذی برداشتم و سریع اشکهای روی صورت آرشیدا را پاک کردم و گفتم:
_باید بریم شام بخوریم و بخوابیم و تا فردا خوب فکر کنیم، که چی کار میتونیم بکنیم.
آرشیدا غرولندکنان گفت:
-من شام نمیخوام! چند بار باید بگم شام نمیخوام؟
آرش دستش را گرفت و آنقدر محکم کشید که آرشیدا وادار شد از روی تخت بلند بشود و بایستد. آرشیدا نگاهی عصبی به او انداخت و با لحنی مملو از خشم گفت:
-من نمیخوام شام بخورم! مگه زوره؟!
قبل از اینکه آرش حرفی بزند، رایان گفت:
romangram.com | @romangram_com