#اسارت_نگاه_پارت_275


-میشه بیایم تو یا نه؟

لرزش محسوس دستان آرشیدا توجهم را به خود جلب کرد. دستم را روی دست یخ‌ زده‌اش گذاشتم. نگاهش از زمین تا چشمانم بالا آمد. نگاهی مطمئن به چشمان نگرانش بخشیدم و با لحنی اطمینان‌بخش گفتم:

-آرشیدا نگران هیچی نباش! من و رایان همه چیزو درست می‌کنیم، پس از ارتباط با آرش نترس!

نگاهش هنوز هم نگران بود ولی در عمق نگاهش آرامش بیشتری را حس کردم. نیمه‌ی راست لبم بالا رفت و چشمانم را برای اطمینان خاطرش محکم بستم و باز کردم. چند ضربه‌ی دیگر به در اتاق خورد و صدای عصبانی آرش در آمد که گفت:

-زنده‌اید؟!

آرشیدا سریع در جواب آرش گفت:

-نه ما مُردیم!

نگاهی پرحرص به من کرد و گفت:

-این از رو نمیره!

نیمه ی راست لبم به بالا کش آمد. آرش در را باز کرد و درحالیکه لبخندی کج بر ل**ب داشت گفت:

-می‌بینم که حالت خیلی خوبه!

آرشیدا در حالیکه هنوز هم نگاهش لبریز از حرص و دلخوری بود، سرش را به سمت مخالف آرش چرخاند و گفت:

-واقعا کاش بعضی آدم‌ها می‌فهمیدن شوخی هم وقت و حال خوبی می‌خواد.

آرش با لحنی که سعی می کرد پرشیطنت نشان دهد، گفت:

-الان تو حالت بده و بلبل زبونی می‌کنی؟

آرشیدا سرش را به سمت آرش برگرداند و با چشمان پراشکش به او چشم دوخت. آرش مثل یک مجسمه در جا خشکش زد. نگاهش همان یک ذره شیطنت تظاهری خود را از دست داد و رنگ غمی عذابآور به خود گرفت. صدای رایان از فاصلهی دورتر، رشتهی نگاه هر سه‌‌مان را پاره کرد. در چهارچوب در ایستاده بود و در حالیکه دستانش را در جیبهای کتش فرو می برد گفت:


romangram.com | @romangram_com