#اسارت_نگاه_پارت_274

شانه‌ام دوباره با اشک‌هایش خیس شد. سکوت کردم تا هر چه می‌خواهد گریه کند و خودش را خالی کند. می‌فهمیدم که مدتی است در آرزوی شانه‌ای مانده که با خیال راحت، روی آن گریه کند. کم‌کم صدای خسخس سینه‌اش بلند شد. دستم را آرام روی کمرش مالیدم و گفتم:

-درست میشه آرشیدا، بهت قول میدم آخرینباری باشه که اینجوری گریه می‌کنی. قول میدم.

بدون آنکه حرفی بزند با صدای هقهق گریه‌اش به من پاسخ داد. نفهمیدم چندین ساعت در همان وضع به گریه کردن ادامه داد و من آنقدر برای مهار بغضم، آب دهانم را محکم قورت داده بودم که گلودرد گرفتم. خدا را شکر کردم که گریه‌هایش کمتر شد و بالاخره آرام گرفت. از آغوشم بیرون آمد و اشک‌هایش را با آستینش پاک کرد. دلم برایش ضعف رفت. صدای چندین ضربه به در اتاق نگاه هردویمان را به در معطوف کرد.

-می‌شه بیایم تو؟

نگاهم کنجکاوانه به سمت آرشیدا کشیده شد. با شنیدن صدای آرش اخمی غلیظ ابروهایش را در هم فرو برد. با صدایی آهسته طوری که فقط خودش بشنود گفتم:

-چیزی شده آرشیدا؟!

خشمگین جواب داد:

-چرا آرش اومده اینجا؟

-مگه اشکالی داشت که آرش هم بیاد؟

-آره داشت! من راحت نیستم اونم اینجا باشه.

-چرا؟!

-چون... چون...

سرش را پایین انداخت و سکوت کرد. با دستم زیر چانه‌اش را گرفتم و سرش را بالا آوردم. در چشمان گریزانش نگاه کردم و پرسیدم:

-چون چی؟

پوفی کشید و گفت:

-چون بابا گفته اگه با آرش حرف بزنم، اونم از خونه بیرون می‌کنه.

دستانم رها شدند و چشمانم از شدت بهت و ناباوری گرد شدند. حتی باور اینکه بابا آرشیدا را چنین تهدیدی کرده است، بیش از اندازه دور از انتظار بود! با چند ضربه‌ی دیگری که به در خورد سرم به سمت در چرخید.

romangram.com | @romangram_com