#اسارت_نگاه_پارت_273


-می‌دونم این مدت خیلی بهت سخت گذشته. دلم می‌خواد که امشب هر چه قدر می‌تونی گریه کنی و خودتو خالی کنی، ولی از فردا دیگه نمی‌خوام یک قطره اشکتو ببینم.

-آرزو من نمی‌تونم...

دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:

-نگو نمی‌تونی! تو اگه بخوای می‌تونی، فقط باید بخوای. ببین آرشیدا، من و رایان اومدیم ایران فقط برای این‌که با بابا در مورد تو صحبت کنیم و زندگیت، مثل قدیم در کنار خانواده‌مون رو به راه بشه. پس دیگه جای غصه و ناراحتی نمی‌مونه!

دانه‌های درشت اشک‌هایش پشت سر هم صف کشیدند و در خطوط مستقیمی روی گونه‌هایش حرکت کردند. کف دستانم را روی گونه‌هایش گذاشتم. از شدت داغی، کف دستان مرا هم گرم کردند. انگشتان شصتم را از تیغه‌ی بینی‌ تا بناگوشش سُر دادم تا ردی از اشک‌هایش نماند. با صدایی که از شدت بغضش گرفته بود و می‌لرزید گفت:

-بابا هیچوقت منو نمی‌بخشه آرزو... اون خودش گفت که هیچوقت منو نمی‌بخشه... اون خودش گفت که دیگه دلم رو بی‌خودی به برگشتن به اون خونه خوش نکنم، چون من... من... من دیگه دخترش نیستم!

یکی از دستانم را در موهایش فرو بردم و نوازشوار حرکت دادم. آب دهانم را با فشار قورت دادم تا بغض سمجی که به گلویم چسبیده بود، کوچکتر شود. با لحنی ملایم و اطمینانبخش گفتم:

-اون وقتی این حرف‌ها رو زده خیلی عصبانی بوده! همه‌ی ما آدم‌ها وقتی عصبانی میشیم حرف‌هایی می‌زنیم که بقیه رو خیلی ناراحت می‌کنه یا می‌ترسونه، اما اون حرف‌ها رو از ته دل نزدیم! اون حرف‌ها از هیجان نفرتانگیزی که ما رو عصبانی کرده، نشات می‌گیرن.

-اما واقعیت اینه که آدم‌ها دقیقا وقتی عصبانی میشن از ته دلشون حرف می‌زنند، چون عصبانیت دیگه پرده‌ای جلوی آدم نمیذاره، دیگه هیچ رعایت کردنی برای آدم نمیذاره و همین باعث میشه آدم‌ها وقتی عصبانی میشن دقیقا حرف دلشون رو بزنن، بدون هیچ پرده و انکاری.

-آرشیدا! این حرف تو برای وقتی که آدم خیلی عصبانی باشه صدق نمی‌کنه! آخه تو یه کم با خودت فکر کن، مگه میشه بابا تو رو که همیشه عاشقت بوده و هست رو دوست نداشته باشه؟! مگه میشه یک شبه دوست داشتن تو رو فراموش کنه و تمام علاقه‌ش به تو رو از دلش پاک کنه؟! مگه میشه اون به خاطر اشتباه غافلانه‌ت دیگه تو رو دختر خودش ندونه؟! تو دخترشی آرشیدا، از گوشت و خونشی و اون بزرگت کرده؛ مگه میشه تو رو نبخشه و واسه همیشه از زندگیش بیرونت کنه؟!

-آره میشه!

-معلومه که نمیشه!

-بهت ثابت می‌کنم که میشه! تو و رایان می‌تونید برید پیشش و ساعت‌ها باهاش حرف بزنید ولی اینو بدون، وقتی به اون همه التماس و گریه و زاری من بیتفاوت بوده، به حرف شما هم گوش نمی‌کنه!

دستانم را دور شانه‌هایش حلقه کردم‌ و با تنگ کردن این حلقه او را به آغوش کشیدم.

-متقاعدش می‌کنیم دختر! تو نگران نباش.

-نمی‌تونید.


romangram.com | @romangram_com