#اسارت_نگاه_پارت_272

با صدای ماما رشته‌ی کلام ما پاره شد و نگاهمان به سمتش کشیده شد. لبخند به ل**ب نگاهمان می‌کرد. لبخند کجی به رویش زدم و گفتم:

-ما باید بریم ببینیمش!

نگاهی به رایان کردم و گفتم:

-من میرم بالا توی اتاقش، تو هم با من میای؟

سرش را به سمت پنجره چرخاند و در حالیکه دستانش را در جیب‌های کتش فرو می‌برد گفت:

-نه، بهتره اول تو باهاش تنها حرف بزنی.

سرم را به پایین و بالا حرکت دادم و راهی پله‌ها شدم. با قدم‌هایی آهسته و کوتاه از پله‌ها بالا می‌رفتم. مدام با فکر کردن به آنچه باید به او بگویم و نباید بگویم، نگران و نگران‌تر می‌شدم. مستاصل جلوی در اتاقش ایستادم. دستم را با احتیاط در موهایم فرو بردم که مبادا کمی کشیده شوند و ماکان خیالی که به نیابت از خودش به دنبال من آمده بود، دعوایم کند. بیاختیار دست دیگرم را کمی مشت کردم. دستم را بالا آوردم که در بزنم ولی در جا خشک شد. حتی خودم هم مانده بودم چرا برای دیدنش و حرف زدن با او، تا این حد دست دست می‌کنم. اخمی غلیظ کردم که بر هیجانات مضاعفم چیره شوم. چند ضربه‌ی پشت سر هم به در اتاقش زدم و منتظر ماندم.

-شام‌ نمی‌خورم ماما!

لبخند کجی بر لبم نمایان شد. نمی‌دانم چرا کِرمی در وجودم می‌لولید که نمی‌گذاشت به او بگویم من چه کسی هستم. چند ضربه‌ی دیگر به در اتاقش زدم که صدایش عصبانی‌تر از قبل در آمد:

-ماما گفتم من شام نمی‌خورم!

خنده‌ای ریز و پرشیطنت کردم و چند ضربه‌ی دیگر بر در اتاقش زدم. صدای بلند قدم‌هایش که نشان می‌داد از شدت حرص پایش را بر زمین می‌کوبد و راه می‌رود، مژده‌ی نزدیک شدنش به در را می‌داد. در را با سرعت و شدت بسیاری باز کرد، طوری که از شدت سرعت حرکت در، باد به صورتم خورد. به صورت بهتزده‌اش با چشمانی که از شدت ناباوری گرد شده‌ بودند، چشم دوختم. در عمق نگاهش غم و رنج بزرگی موج می‌زد. لبخند کجی که روی لبم کمرنگ شده بود را جان بیشتری بخشیدم. دستم را روی گونه‌ی صاف و نرمش گذاشتم و گفتم:

-دلم برات تنگ شده بود!

در دهم ثانیه مرا به آغوش کشید. دستانش را محکم دور گردنم حلقه کرده بود. هر دو دستم را در موهایش فرو بردم و گفتم:

-منو ببخش که انقدر خواهر بیمعرفتی بودم.

جوابی نداد. حس کردم شانه‌هایم ذره‌ذره خیس می‌شوند. او را از آغوشم بیرون آوردم و به چشمان پر اشکش چشم دوختم. نگاهش را از زمین گرفت و تا چشمان من بالا کشاند. بغضی بزرگ به گلویم چنگ زد. دلم بیش از هر زمانی اشک ریختن درخواست می‌کرد ولی برای آرام کردن آرشیدا آمده بودم؛ برای بیشتر نشان دادن غم و دردش نیامده بودم! آب دهانم را محکم قورت دادم و در حالیکه دستم را دور شانه‌هایش حلقه می‌کردم، او را با خودم به اتاقش بردم. در را بستم و همچنان که او را روی تخت می‌نشاندم، کنارش نشستم. دستم را روی دست مشت شده‌اش که روی پایش می‌لرزید گذاشتم. نگاهش رنگ سوال گرفت و تا چشمانم بالا آمد.

-آرشیدا...

در سکوت نگاهم کرد.

romangram.com | @romangram_com