#اسارت_نگاه_پارت_271


-چی رو اشتباه برداشت کردم؟

-من اصلا تو رو مقصر این وقایع اخیر نمی‌دونم!

-پس چرا...

دستم را روی دهانش گذاشتم و گفتم:

-تو باید به من فرصت بدی همه چیز رو هضم کنم. برای من سخته دم به دقیقه حرف بزنم، اونم وقت‌هایی که توان حرف زدنم رو هم از دست میدم!

دستم‌ را گرفت و از روی دهانش برداشت.

-بهم بگو اگه خانواده‌مون از هم بپاشه و من دیگه عضوی از اون خانواده نباشم، تو ترجیح میدی با پدرت همسو باشی یا من؟

-خانواده یعنی همه‌ی اعضا در کنار هم! من هیچ‌کدوم رو به بقیه ترجیح نمیدم!

-اگه مجبور شدی انتخاب کنی کدوم رو انتخاب می‌کنی؟ من و مامان یا بابات؟

-رایان!

-بگو آرزو!

کلافه دستم را در موهایم فرو بردم و پوفی کشیدم. آب دهانم را محکم قورت دادم و گفتم:

-خانواده یک واحد مشترکه. خانواده یعنی همه در کنار هم یک واحدند، یعنی یکیند و قابل جدا شدن نیستند! اگر همچین بحرانی منو توی دو راهی قرار بده، ترجیح میدم یک راه دیگه بسازم و اون راه رو تنها برم. دیگه هیچکدومتون رو انتخاب نمی‌کنم.

سکوت کرد. همین که با من مخالفتی نکرد برایم ارزش داشت.

-قشنگ حرف می‌زنی ولی این قشنگ حرف زدن بیفایده‌ست! ما دیگه نمی‌تونیم مثل گذشته‌ها باشیم. پس شاید همین حرفی که تو زدی بهترین راهحل رو واسه ادامه‌ی زندگی‌مون نشون بده. این که همه‌مون تنها زندگی کنیم و راه خودمون رو بریم.

-بچه‌ها می‌خواید آرشیدا رو صدا کنم بیاد پایین؟


romangram.com | @romangram_com