#اسارت_نگاه_پارت_270
پاپا در حالیکه خندههایی ریز لبهایش را به شادی گشوده بود، مرا از آغوشش بیرون آورد و گفت:
-سلام دختر بیمعرفت! ببین چقدر ما رو دلتنگ خودت کردی.
در حالیکه به آغوش گرم ماما کشیده میشدم، لبخندی کج به رویش زدم و گفتم:
-دلم خیلی براتون تنگ شده بود!
ماما مرا از آغوشش بیرون آورد و با لحنی دلخورانه گفت:
-از احوالپرسیهات معلومه!
سرم را از خجالت پایین انداختم و به کفشهایم چشم دوختم. پاپا دستش را روی شانهام گذاشت و گفت:
-دیگه هر چی بوده گذشته، بیا تو که آرشیدا هم منتظرته.
سریع سرم بالا آمد و کنجکاو نگاهش کردم. لبخندی گرم و اطمینانبخش به رویم زد. با ذوق گونهاش را بوسیدم و وارد پذیرایی شدم. چشمم روی رایان که بیصدا کنار پنجرهی تمام قد پذیرایی ایستاده بود و به بیرون خیره شده بود ثابت ماند. به او نزدیکتر شدم و در نیم متری کنارش ایستادم.
-چرا اینجا وایستادی؟
سرم به سمتش چرخید. حتی ذرهای نگاهش را از روبرویش به سمت من منحرف نکرده بود. به نیمرخش خیره شدم و گفتم:
-چون باید یه چیزی رو بهت بگم.
-تو اومدی با آرشیدا حرف بزنی، نه من!
-ولی اول باید با تو حرف بزنم، پس لطفا نگاهم کن.
سرش را چرخاند و نگاه منتظرش را به چشمانم دوخت.
-خب حالا حرفتو بزن.
-تو اشتباه برداشت کردی.
romangram.com | @romangram_com