#اسارت_نگاه_پارت_269


بغضی بزرگ در گلویم شکل گرفت. در چشمان مغمومش دقیق شدم. توان حرف زدن نداشتم پس فقط سرم را به پایین تکان دادم. با دستان گرمش شانه‌هایم را گرفت. لبخندی تلخ زد و گفت:

-خوشحالم‌ که همه چیز رو فهمیدی. اینطوری دیگه منو مقصر نمی‌دونی.

چشم از چشمانش گرفتم و سرم را به سمت در چرخاندم. آرش با نگاهی پر درد نگاهمان می‌کرد. با دستم به او اشاره کردم تا زنگ در را بزند. رایان دستانش را از روی شانه‌هایم برداشت و گفت:

-پس تو هم منو مقصر می‌دونی!

سریع سرم به سمتش چرخید. با نگاهی پر از ناباوری در چشمان خشمگینش خیره شدم. قبل از اینکه حرفی بزنم، در خانه‌ با اندک صدایی باز شد و رایان بدون آنکه لحظه‌ای صبر کند، از کنارم گذشت و سریع وارد شد. آرش که مثل من در جا خشک شده بود گفت:

-باورم‌ نمیشه رایان همچین فکری راجع به تو کرد!

پوزخندی زدم و گفتم:

-زندگی‌مون داره به سمتی میره که هر چیزی رو بتونیم باور کنیم!

با کف دستم قطره‌ی اشکی که از چشم چپم چکید را پاک کردم و به آرش لبخندی کج زدم.

-ما هم بریم؟

کمی نیمه‌ی راست لبش را به بالا کش داد و گفت:

-بریم.

با قدم‌هایی تند حیاط را پشت سر گذاشتم. نگاهم روی چشمان پر ذوق مادربزرگ و پدربزرگی که همه‌ی عمر، مرا حتی بیش از پدرم دوست داشتند خشک شد. در میان آن همه غم، شوقی وصفناپذیر از دیدار دوباره‌ی آنها در تمام وجودم جاری شد.

-سلام!

به سرعت به آغوش پاپا کشیده شدم. محبتش هنوز هم مثل دوران کودکی‌ام مرا گرم می‌کند. صدای نازک و لرزان دلنشین ماما معترضانه در آمد:

-پس حق من چی؟


romangram.com | @romangram_com