#اسارت_نگاه_پارت_239
-آره.
-چطوری؟!
-با آرشیدا حرف زدم. خودش بهم گفت اما مطمئنم به تو و آرش نگفته. پس تو چطوری فهمیدی؟!
-خودش بهت گفت؟ همه چیزو؟
-آره خودش همه چیزو بهم گفت. نگفتی تو چطوری فهمیدی؟
-وقتی بهت گفت حالش چطور بود؟ با من که نمیخواست حتی حرف بزنه!
-حالش خیلی بد بود. وقتی میگفت هم بغض کرده بود و هم گریه میکرد.
دستانش مشت شدند. عصبانیتش را روی مشتهایش خالی میکرد. از شدت فشاری که به آنها وارد میکرد، میلرزیدند. با لحنی پرخشونت گفت:
-میدونم با اون عوضی چی کار کنم.
-چی کار میکنی؟ اون برادرته!
سرش به سمتم چرخید و با چشمانی که از خشم به خون نشسته بودند، نگاهم کرد:
-اون برادر من نیست! دیگه اصلا نیست.
-هر چی هم بگی آخرش اون برادرته و خودت هم میدونی هم خون توئه، فقط ناتنیه.
با صدایی که از شدت خشم دو رگه شده بود و به زور آن را آرام نگه میداشت، گفت:
-آرزو بس کن!
-پس جواب سوالمو بده! تو چطوری این قضیه رو فهمیدی؟
romangram.com | @romangram_com