#اسارت_نگاه_پارت_240

سرش را چرخاند و به شیشه‌ی جلو خیره شد. معلوم بود از پاسخ دادن به این سوال خوشش نمی‌آید.

-سروش بهم گفت.

-سروش دیگه کیه؟

-برادر بزرگ سامان، بچه‌ی اول خانواده‌شون.

این‌بار چشمان من از شدت تعجب گرد شدند.

-چی؟! مگه تو با اون در ارتباطی؟! وای رایان تو دیگه چه جور آدمی هستی؟!

حتی ذره‌ای سرش را به سمتم نچرخاند. با لحنی مطمئن گفت:

-سروش مثل هیچ کدومشون نیست!

پوزخندی زدم و گفتم:

-واقعا که! تو حتی نمی‌فهمی اون دلیل جدا شدن پدر و مادرت بود! حتی نمی‌فهمی اون و خانواده‌ش دلیل گریه‌های مامانت بودن! حتی نمی‌فهمی اون حرو*مزاده باعث شد تو توی کودکی خودت، از داشتن پدرت محروم بشی!

سرش به سمتم چرخید. نگاهش جدی و پرخشم بود. انگشت اشاره‌اش را به نشانه‌ی تهدید، روبرویم حرکت داد و گفت:

-آرزو مراقب حرف زدنت باش! دفعه‌ی آخری باشه که بهش میگی حرو*مزاده! اون به اختیار خودش تصمیم نگرفته حلال‌زاده باشه یا حرو*مزاده!

-اوه حالا بهت برخورد؟! چه خوبم ازش دفاع می‌کنی!

جوابی به من نداد. دوباره سرش را به سمت شیشه‌ی جلوی ماشین چرخاند. حرف نیمه‌تمامم را ادامه دادم:

-حتی نمی‌فهمی که اون برادر کسیه که زندگی آرشیدا رو به خاطر یک انتقام احمقانه خراب کرده! اون پسر از همون خانواده‌ست، خون کثیف اونا توی رگ‌هاشه.

آرام سرش به سمتم چرخید. پوزخندی تلخ به رویم زد و گفت:

-خون کثیف اونا توی رگ‌های منم هست!

romangram.com | @romangram_com