#اسارت_نگاه_پارت_238
-خوبه!
دستش را برای یکی از تاکسیها تکان داد و گفت:
-تو چرا اومدی آرزو؟
رانندهی تاکسی چمدان رایان و مرا در صندوقش گذاشت و من گفتم:
-اول تو بگو رایان.
-پس سوار بشیم، بعد.
از شانس خوبمان راننده موسیقی لایتی گذاشت و صدایش را کمی بلند کرد و من با خیال راحت از اینکه حرفهایمان را نمیشنود، به رایان گفتم:
-خب بگو چی شد بیخبر اومدی؟
سرش به سمتم چرخید و با چشمان زمرد رنگش در چشمانم نگاه کرد. در نگاهش غم و دلهره موج میزد. تا به حال او را تا این حد بیتاب ندیده بودم!
-واسه آرشیدا یک اتفاق...
سکوت کرد. نمیتوانست حرفش را ادامه بدهد. این را از حرکت تند سیب گلویش فهمیدم. از وقتی بچه بودیم همین بود. وقتی هضم مسئلهای برایش سنگین بود، تند تند آب دهانش را قورت میداد و جملاتش را ناتمام رها میکرد. سرش را به سمت شیشهی جلوی ماشین چرخاند و دیگر سکوتش را نشکست. باورم نمیشد او هم از همه چیز خبردار شده و شاید هم به همین دلیل که من به ایران آمدم، بار و بندیلش را بسته و به ایران آمده است. دستم را در موهایم فرو بردم که ناخودآگاه چهرهی جدی ماکان که با اخم به موهایم چشم دوخته بود جلوی چشمانم ظاهر شد. صدایش در مغزم پخش شد که گفت:
-نکِشیشون!
چشمانم را بستم و پوفی کشیدم. دستم را از لابلای موهایم بیرون آوردم و چشم باز کردم. دیگر اثری از تصویرش جلوی چشمانم نبود. صدایش هم در مغزم خاموش شده بود.
-چطوری فهمیدی رایان؟
سرش به سمتم چرخید و با چشمانی که از شدت تعجب گرد شده بودند، ناباورانه پرسید:
-مگه تو هم میدونستی؟!
سرم را به نشانهی تایید به پایین تکان دادم و گفتم:
romangram.com | @romangram_com