#اسارت_نگاه_پارت_204
-خب اومدم ببینمت. راستشو بخوای تصمیم گرفتم بیشتر همدیگه رو ببینیم، تا خستگیهای روزمرهمون رفع بشه.
لبخندش عمیقتر شد و در حالیکه سوالی به من نگاه میکرد پرسید:
-چطوره؟
بدون لحظهای تامل باشوق گفتم:
-عالیه!
خندهای کوتاه کرد. حفرههای جذاب مورد علاقهام بر گونههایش پدیدار شدند. بالذت به آنها خیره شدم.
-پس بریم بیرون خانوم دکتر؟
اخمی کردم و گفتم:
-به من نگو خانوم دکتر! خوشم نمیاد.
-چرا؟! خب اینجا محل کارته و منم به عنوان مریض اومدم.
-مریضی که از منم سالمتره!
لبخندی زد و گفت:
-خب به عنوان مریض اومده ولی مریض واقعی که نیست.
لبخندی کج زدم و گفتم:
-به هر حال به من نگو دکتر، وایسا لباس عوض کنم بریم.
سرش را به نشانهی تایید به پایین تکان داد.
دکمههای روپوشم را باز کردم و بلافاصله که آن را در آوردم به سمت در چرخید. متعجب به تاپی که پوشیده بودم نگاه کردم و دوباره به او چشم دوختم. طوری چرخید که حس کردم لباسی نپوشیدم! شانههایم را بالا انداختم و بلوز و بارانیام را پوشیدم. کیفم را برداشتم و به او نزدیک شدم. به سمتم چرخید و گفت:
romangram.com | @romangram_com