#اسارت_نگاه_پارت_203
گنگ نگاهم کرد و در حالیکه سرش را به طرف دیگری میچرخاند، دستی در موهایش فرو برد و گفت:
-چای! شما که چای دوست ندارید! اغلب با دوستاتون قهوه میخورید!
لبخند کجی که بر ل**ب داشتم پررنگتر شد و باذوق گفتم:
-با این دوستم چای خیلی میچسبه.
اگنس دوباره نگاهش را به من دوخت و لبخند زنان گفت:
-مهم اینه که بهتون بچسبه. خیلی خوشحالم حالتون بهتر از دیشب و امروز صبح شده.
لبخندم رنگ بیشتری گرفت. از جلوی در کنار رفت و من به فضای آرامشبخش خانهی کوچک و عزیزم وارد شدم. بدون هیچ حرفی به اتاقم رفتم. طولی نکشید که لباس عوض کردم و گوشی به دست، روی تخت طاقباز دراز کشیدم. لرزش کوتاه مدت گوشیام را حس کردم. باذوق صفحهاش را روشن کردم. عبارت "دنیای آرامش" کنار علامت پاکت کوچک پیامکها به من چشمک میزد. سریع آن را باز کردم و به دو جملهی کوتاهی که نوشته بود با شوق خیره شدم.
"بابت امشب خیلی ازت ممنونم. شبت خوش"
شب به خیری برایش فرستادم و گوشیام را روی سینهام گذاشتم. تپش تندتر شدهی قلبم، به قدری پرصدا شده بود که بدون هیچ گوشی پزشکی، به وضوح آن را میشنیدم. چشمانم را روی هم گذاشتم و لبخندی کج زدم. حضورش در زندگی من چقدر لذتبخش است!
***
پوفی کشیدم و سرم را روی دستانم که بر میز بودند، گذاشتم. چشم بستم و دوباره به یاد دیشب که ماکان را دیدم افتادم. دلم میخواست از کلینیک بیرون رفتنم، دیدن او را در پیش داشته باشد اما نداشت. صدای زنگ تلفن مرا از فکر آرزوی دیدن او بیرون آورد. بیحوصله جواب دادم و با حرف منشی که گفت "مریض دارید" در دلم هزار لعن و نفرین بر مریضهایی که بد موقع هوس ویزیت میکنند، فرستادم. در شب وجودم کاری جز خواب طلب نمیکند اما گویی خواب بر من حرام است. دیشب آنقدر به ماکان فکر کردم که تا دم صبح بیدار ماندم و امشب هم به لطف مریضهای شبزندهداری که برایم میآیند، خواب نخواهم داشت! با باز شدن در اتاق بیخیال فکر کردن به خستگیهایم شدم و به کسی که در را باز کرد، چشم دوختم. با دیدن چهرهاش، چشمانم از فرط تعجب تا حد امکان گرد شدند. ناباور نامش را زیر ل**ب زمزمه کردم:
-ماکان!
-سلام عرض شد.
گُنگ جوابش را دادم:
-سلام! تو اینجا چی کار میکنی؟!
لبخندی گرم به من هدیه کرد. در لبخند آرامشبخشش مات شدم و او با نزدیک شدن به من، مرا هر لحظه بیش از پیش در این آرامش فرو برد.
romangram.com | @romangram_com