#اسارت_نگاه_پارت_202

لبخندی زد و گفت:

-باید یک‌بار مجبورت کنم امتحان کنی تا ترست بریزه.

لبخندی کج زدم و گفتم:

-من زیر بار نمیرم.

با لبخند عمیق‌تر نگاهم کرد و گفت:

-می‌بینیم. ممنون که من رو رسوندی.

لبخندم را پررنگ‌تر کردم و گفتم:

-شب خوش.

در را باز کرد و پیاده شد. قبل از این‌که در را ببندد، با نگاه آرام‌بخشش نگاهم کرد و لبخندی گرم به رویم پاشید.

-شبت بخیر.

در را بست و در پیاده‌رو ایستاد. قبل از این‌که حرکت کنم، نگاهش کردم. دستی برایم تکان داد که در جوابش سرم را به پایین حرکت دادم و راه افتادم. قلبم عجیب تند می‌زد و هیجان زیادم، لبخندی دلپذیر بر لبم آورده بود. هر وقت او را می‌دیدم حالم دگرگون می‌شد و من هنوز هم در حیرت جادوی نگاه و لبخندش مانده‌ام. طولی نکشید که رسیدم و خوشحال وارد لابی شدم. وارد آسانسور خالی شدم و این‌بار با صدایی که شنیده می‌شد، طبقات را شمردم. بالاخره رسیدم و از آسانسور پیاده شدم. لبخند کجی که بر ل**ب داشتم با هر قدم که برمی‌داشتم و ملاقات امروز را برای خود یادآوری می‌کردم، پررنگ و پررنگتر می‌شد.

به در آپارتمان رسیدم و کلید زنگ را فشردم. بیش از چند ثانیه طول نکشید که در به تُندی باز شد. لبخندی به اگنس که با نگاهی نگران به استقبالم آمده بود زدم. نفسی به نسبت طولانی کشید و گفت:

-خداروشکر خانوم! خیلی نگران شدم امشب هم زیاده‌روی کنید.

-زیاده‌روی کنم؟! من که امشب مشروب نخوردم!

ناباوری در نگاهش رنگ گرفت و متعجب پرسید:

-واقعا؟!پس چرا انقدر دیر برگشتید؟!

-رفتم دیدن یکی از دوستام و تا کارش تموم شد و رفتیم یک چای بخوریم، طول کشید. من که بهت گفتم نگران نباشی!

romangram.com | @romangram_com