#اسارت_نگاه_پارت_205


-بریم؟

-بریم.

لبخندی زد و در را باز کرد. منتظر ماند تا اول من بروم. با چند قدم سریع بیرون رفتم. با چند قدم بلند به من رسید و تا رسیدن به ماشین با من هم قدم شد. نه او حرفی زد و نه من برای حرف زدن زبان چرخاندم. هم‌زمان که پشت رُل نشستم، او کنارم نشست. سوالی نگاهش کردم و پرسیدم:

-پس ماشین خودت چی؟

-نیاوردمش.

چشمانم از روی ناباوری گرد شدند و پرسیدم:

-پس چطوری تا اینجا اومدی؟

لبخندی زد و گفت:

-پیاده.

-چی؟! این همه راه رو پیاده اومدی؟!

خنده‌ای کوتاه کرد و دوباره نگاهم را در حفره‌های کوچک روی گونه‌هایش غرق کرد.

-آرزو! حتی مسیرهای طولانی‌تر از این رو هم میشه پیاده رفت! اونقدری که تو توی ذهنت سختش کردی، سخت نیست.

-اوه تو دیوونه‌ای!

چشم از او گرفتم و ماشین را روشن کردم که گفت:

-یادت باشه امروز قهوه مهمون تواَم.

به سمتش چرخیدم که لبخندی پرشیطنت به رویم زد و گفت:


romangram.com | @romangram_com