#اسارت_نگاه_پارت_199
-مگه چطوری ظاهر میشم؟
-تو میدونی چطور باید نگاه کنی، چطور باید حرف بزنی و چطور باید واکنش نشون بدی تا خیلی موثر باشی.
لبخندی زد و گفت:
-اوم، جالبه!
نگاهش را به چشمانم دوخت. در تاریکی شب چشمانش از همیشه سیاهتر به نظر میرسیدند. سوسوی چراغ کنار خیابان، در چشمان زلال و تیرهاش برق انداخته بود. دل کندن از نگاه در چشمانش، برایم آنقدر سخت بود که ترجیح میدادم اصلا به آن تن ندهم. نمیدانم چند لحظه، دقیقه یا ساعت بود که بدون هیچ حرفی در چشمان هم نگاه میکردیم. صدای زنگ موبایلم رشتهی محکم بین چشمانمان را پاره کرد و من بالاجبار، چشم از او گرفتم تا پاسخ تماس را بدهم.
-الو.
-سلام خانوم. چه قدر دیر کردید! نصف شب شده ها!
-اگنس نگران نباش دختر! یه کم دیگه میرسم.
ماشین روشن شد و سرم به سمت ماکان چرخید که چشم به مسیر جلویش دوخته بود و رانندگیاش را آغاز میکرد.
-پس منتظرتون هستم.
-باشه اگنس. میبینمت.
تماس را قطع کردم و گوشی را در کیفم انداختم. در سکوت رانندگی میکرد که دستم به سمت پخش ماشین رفت و روشنش کردم. صدای سمفونی زیبایی فضای ماشین را پر کرد. پیشانیام را به شیشهی سرد کنارم چسباندم و با لذت به صدای موسیقی گوشنواز مورد علاقهام گوش سپردم و تا رسیدن، به قطرات بارانی که خود را به شیشه میکوبیدند چشم دوختم. با توقفش جلوی لابی متعجب به سمتش چرخیدم و پرسیدم:
-پس خودت چطوری میری خونهت؟!
با لبخندی کمجان نگاهم کرد. چشمانش فریاد میزدند خیلی خسته است.
-پیاده میرم.
-چی؟! چرا پیاده؟! خب با ماشین برو و از اونجا به بعد من با ماشین میام اینجا.
romangram.com | @romangram_com