#اسارت_نگاه_پارت_200

-خونه‌ی من خیلی از اینجا دور نیست! میشه پیاده رفت.

-زیر این بارون پیاده؟!

-آره، پیاده‌روی زیر بارون حس خیلی خوبی داره.

-تو دیوونه‌ای! همین الان با ماشین برو دم در خونه‌ت وگرنه سرما می‌خوری!

-تو که نمی‌دونی خونه‌ی من کجاست!

-هر جا که هست با ماشین میریم.

-من به پیاده‌روی طولانی زیر بارون شدیدتر از این هم عادت دارم. سرما نمی‌خورم!

اخمی غلیظ کردم و گفتم:

-ماکان این بحثو تموم می‌کنی یا نه؟

-خب واسه این‌که تو خوشحال باشی با ماشین میریم، اما می‌تونی از اونجا تا خونه‌ت رانندگی کنی یا خسته‌ای؟

اخمم محو شد و لبخندی کج از روی پیروزی بر لبم آمد.

-می‌تونم، خسته نیستم.

لبخندش را کمی پررنگتر کرد و گفت:

-باشه خانوم لجباز.

لبخند کجم را پررنگتر کردم و گفتم:

-همینه که هست.

ماشین را روشن کرد و راه افتاد. هرچه منتظر ماندم به خانه‌ی به قول خودش نزدیکش برسیم، بی‌فایده بود. نیم ساعتی طول کشید تا جلوی یک مجتمع مسکونی توقف کرد و گفت:

romangram.com | @romangram_com