#اسارت_نگاه_پارت_198
-آره ولی در اوج لذت بودی. دور از واقعیت آدمها، توی دنیای طبیعت غرق شده بودی.
-آره شاید، اما لازم نبود منتظر بمونی.
-خیلی منتظر نموندم.
-خب بریم؟
-میخوای بریم؟
ناخودآگاه گفتم:
-آره، الان بریم اما بعدا دوباره همدیگه رو ببینیم.
سریع سرم را پایین انداختم و در دلم خود را به فحش کشیدم که چرا تا این حد صریح، به او گفتم میخواهم باز هم او را ببینم. با لحن آرامشبخش همیشگیاش گفت:
-حتما به زودی بازم همدیگه رو میبینیم.
سرم را بالا آوردم که نگاه خجولم، با نگاه آرام و اطمینانبخشش گره خورد. لبخندی کج به رویش زدم. در جوابم لبخندی کمرنگ زد و به من نزدیکتر شد. شانه به شانهاش تا ماشین رفتم. به محض سوار شدنمان به سمتم چرخید و گفت:
-یادته نیم ساعت پیش چی گفتی؟
سوالی نگاهش کردم و گفتم:
-چی گفتم؟
-گفتی من یک مهارت بینظیر دارم.
-آهان، خب؟
-خب اون مهارت چیه؟
-اینکه خوب بلدی چطور ظاهر بشی تا روی مخاطبت تاثیر زیادی بذاری.
romangram.com | @romangram_com