#اسارت_نگاه_پارت_197


-از همه چیزِ من خوشت میاد، ولی رو نمی‌کنی.

لبخندم محو شد و اخمی غلیظ کردم. با لحنی آمیخته با خشونت گفتم:

-باز پررو شدی ها!

لبخندش پررنگتر شد و گفت:

-حقیقت رو گفتم دیگه.

از روی صندلی‌ام بلند شدم و گفتم:

-من دیگه می‌خوام برم خونه. اگنس هم تنهاست.

لبخندش را آرام‌آرام جمع کرد. خوشحال شدم که به شوخی‌هایش پایان می‌داد. بلند شد و گفت:

-میرم حساب کنم.

سرم را به پایین تکان دادم و از کافی‌شاپ بیرون رفتم. باران تندتر از قبل می‌بارید. وسط پیاده‌روی خلوت ایستادم و نگاهی به طرفینم انداختم. خالیِ‌خالی بود‌. دستانم را باز کردم و سرم را به سمت آسمان گرفتم. چشمانم را بستم و نفس عمیق کشیدم. تمام پوست صورت و حتی ریشه‌ی موهایم خیس شدند. دهانم را کمی باز کردم که ده‌ها قطره‌ی سرد، تا اعماق حلقم سقوط کردند. هر قطره‌ی باران که روی لایه‌ی آب روی صورتم می‌ریخت، پخش می‌شد و اطرافش را دوباره سرد می‌کرد. از سرما بیزارم اما سرمای باران را عجیب دوست دارم. حس سنگینی نگاهی باعث شد چشم باز کنم. دستانم را پایین انداختم و سرم را چرخاندم‌. در فاصله‌ی نیم متری از من ایستاده بود و با لذت نگاهم می‌کرد.

-کِی اومدی بیرون؟!

لبخندی زد و گفت:

-چند لحظه پیش.

-چرا صدام نکردی؟!

-نمی‌‌خواستم از دنیای قشنگی که توش بودی بیرون بیای.

-من توی همین دنیا بودم!


romangram.com | @romangram_com