#اسارت_نگاه_پارت_196
کنجکاو نگاهش کردم که ادامه داد:
-من مطمئنم که برات مهمم.
لبخندش عمیقتر شد و با شیطنت بیشتری در چشمانم نگاه کرد. اخمم غلیظتر شد و دست به سینه نشستم. خشمگین نگاهش کردم که گفت:
-باشه مادمازل، تسلیم!
لبخندش محو شد. دستانش را به نشانهی تسلیم بالا آورد و نگاهی مظلوم به من کرد.
-ماکان!
همچنان که دستانش بالا بودند پرسید:
-بله؟ عفو شدم؟
-نه! شبیه گربهی شرک شدی وقتی که سربازهای قصر میخواستند بُکُشنش و مظلومنمایی میکرد.
دستانش را پایین انداخت و لبخندی پرغرور زد و گفت:
-اگه منم مثل اون موثر واقع شدم که با همون اداش باعث شد همهی سربازها، شمشیرها و بقیهی سلاح هاشون رو بندازن زمین و فقط نگاهش کنند که خیلی هم عالیه! جا داره به داشتن همچین مهارتی افتخار کرد.
لبخندی کج زدم و گفتم:
-گربهی شرک هم شد الگو؟!
-هر کس و هر چیزی میتونه الگو باشه! بالاخره هر شخصیتی توی یک چیزی بهترینه دیگه.
لبخند کجم پررنگتر شد و گفتم:
-خوشم میاد کم نمیاری!
لبخندی پرشیطنت زد و گفت:
romangram.com | @romangram_com