#اسارت_نگاه_پارت_190

لبخند کجم پر رنگتر شد و گفتم:

-نکنه عمه بهت گفته این حرفا رو بهم بزنی؟ هوم؟

نگاهم رنگ مشکوکانه‌ای گرفت، ولی نگاه او پر از اطمینان بود. با لحنی مطمئن گفت:

-من هیچ‌کدوم از حرفام رو طبق خواسته‌ی دیگران نمی‌زنم. من حرف‌هایی رو می‌زنم که فکر می‌کنم درست‌اند. این‌که من مثل عمه‌ی تو که انقدر تو رو می‌شناسه و از صمیم قلب دوستت داره نصیحتت می‌کنم، باید تو رو به این فکر ببره که شاید فقط یک درصد حرف‌هامون ارزش وقت گذاشتن داشته باشند.

پوفی کشیدم و دستم را در موهایم فرو بردم که سریع صدایش در آمد:

-نکِشیشون!

اخمی غلیظ کردم و خشمگین گفتم:

-اصلا دلم می‌خواد بکشم! چی کار می‌خوای بکنی؟

رنگ نگاهش با عصبانیت و جدیت عجین شد. ناخودآگاه دستم مشت شد و دسته‌ای از موهایم در آن فشرده شد. قبل از این‌که آن‌ها را بکشم، مچ دستم را با دستش گرفت. صدای دندان قروچه‌اش را می‌شنیدم. خیلی سعی می‌کرد عصبانیتش را در صدایش کمتر نشان دهد. شمرده گفت:

-ولشون کن!

در نگاه جدی‌اش غرق شدم. هر قدر نگاهش جدی‌تر می‌شد، همه‌ی وجود من شیطنت بیشتری طلب می‌کرد.

لبخندی کج زدم و گفتم:

-ولشون نمی‌کنم.

مشت دستش را که مچ دست مرا اسیر کرده بود، بیشتر فشرد و گفت:

-ولشون کن آرزو!

لبخندم پررنگتر شد و گفتم:

-ولشون نمی‌کنم!

romangram.com | @romangram_com