#اسارت_نگاه_پارت_189


-اولویت رو ول کن! گاهی آدم از شعارهای اطرافیانش خسته میشه و ترجیح میده از واقعیت زندگیش، همون‌طوری که راجع بهش فکر می‌کنه حرف بزنه.

-می‌خوای بگی من شعار میدم؟

-اوه ماکان! تو چرا جوری روی حرفام تمرکز می‌کنی که بفهمی چه ایرادی ازت می‌گیرم؟ شاید من واقعا هدفم ایراد گرفتن از تو نباشه!

-مسئله ایراد گرفتن نیست! مسئله طفره رفتن توئه! من شاید از نظر تو فقط شعار میدم و به نظرت، خودِ تو از همه بهتر می‌دونی چی خوبه و چی بد، اما با این دیدگاه بی‌تفاوتی که نسبت به همه‌ی روزهای زندگیت داری، نمی‌تونی احساس خوشبختی کنی!

چای‌ها روی میز قرار گرفتند. نگاهم روی بخار برخاسته از فنجان چای ثابت ماند.

-احساس خوشبختی! راستش من دقیق نمی‌دونم چه تعریفی از این حس وجود داره!

-پس بیشتر از این حرف‌ها باید روی خودت کار کنی!

-نیازی نیست. همین‌جوری دارم زندگی می‌کنم دیگه.

-مهم‌تر از زندگی کردن، با حس خوب زندگی کردنه. تو فعلا مشکل بزرگی توی زندگیت نداری ولی تا این حد ناامید و بی‌تفاوتی، اگر یک روز توی زندگیت یک بحران برات پیش بیاد، با این طرز فکرت می‌خوای چه طوری باهاش روبرو بشی؟

نگاهم را از بخار رقصانی که از فنجان چای بلند می‌شد گرفتم و دقیقا در مرکز تیله‌های تیره‌ی چشمانش نگاه کردم. متعجب گفتم:

-من توی زندگیم بحران‌های خیلی زیادی پشت سر گذاشتم ماکان! همه هم معتقدند من خیلی قوی‌ام پس تو روی چه حسابی میگی باید طرز فکری که سال‌ها، بدون مشکلی باهاش زندگی کردم رو عوض کنم؟!

-تو قوی نیستی! فقط همه چیز رو توی خودت می‌ریزی.

لبخندی کج زدم و با لحنی تمسخرآمیز گفتم:

-مثل عمه حرف می‌زنی!

لبخندی زد و گفت:

-مایه‌ی افتخاره.


romangram.com | @romangram_com