#اسارت_نگاه_پارت_191
مشتش فشردهتر از قبل شد ولی هنوز هم با تمام زورش آن را نمیفشرد تا مچ دستم درد نگیرد. از شدت هیجان، قلبم تپش تندتر و کوبندهتری متحمل شد. عجیب دلم میخواست عصبانیترین حالتش را ببینم و آن رویش را بالا بیاورم!
-آرزو!
صدای زنگ موبایلم بدترین اتفاقی بود که میتوانست در این لحظهی پر هیجان من بیفتد. چندین زنگ پشت سر هم سکوت بین ما را شکست. از طرفی شیطنتی در وجودم میخواست موهایم را بکشم تا حرص بخورد و دلم خنک شود و از طرفی دیگر حسی در اعماق قلبم نمیگذاشت، دست روی نقطه ضعفش بگذارم و عذابش دهم.
دست هر دویمان در جا خشک شده بود و موبایل تنها و بیکسم با صدای زنگش فریاد میزد به او توجه کنم. من باید به فریادش پاسخ میدادم اما در نگاه جدی ولی آرامشبخشی که مرا به دنیای عجیب لذتبخشی میبرد، غرق شده بودم. صدای مردی از میز کناری ما در آمد:
-این گوشی لعنتی مال کدوم نفهمیه که جواب نمیده؟ یعنی واقعا نمیدونه مکان عمومی قانون داره و بقیهی مردم اذیت میشند؟!
مچ دستم را رها کرد. از من فاصله گرفت و نگاهش را از من دزدید. در دلم صد بار بیشتر از زنگ موبایلم، بر آن مرد لعنت فرستادم. سریع کیفم را برداشت و به دستم داد. با صدایی آهسته گفت:
-بهتره جواب بدی تا مردم بیشتر از این شاکی نشدن.
دست خشک شده در موهایم را از لابلای موهایم بیرون آوردم و جواب کسی که با سماجت تمام، میخواست همین الان با من حرف بزند را دادم.
-الو.
با لحنی مملو از نگرانی گفت:
-سلام خانوم !
متعجب گفتم:
-سلام اگنس! چرا صدات انقدر نگرانه؟ چیزی شده؟!
-نه خانوم، راستش خیلی نگرانتون شدم! هم دیر کردید، هم گوشیتون رو جواب نمیدادید!
-نگران نباش دختر! من خوبم، فقط با یکی از دوستام اومدم بیرون.
-واقعا؟! پس بهتون خوش بگذره!
romangram.com | @romangram_com