#اسارت_نگاه_پارت_184
-اینکه چقدر واسه من...
سکوت کرد. هر چه منتظر ماندم حرفش را کامل کند، بیفایده بود. با همان جملهای که ناتمام رهایش کرده بود، مرا به اوج کنجکاوی برده بود. نگاهش بین دو چشمم نوسان میکرد. ناگهان سرش را چرخاند و ماشین را روشن کرد. بدون اینکه نگاهم کند پرسید:
-کجا بریم؟
-نمیدونم. واسه من فرقی نداره.
-بریم چای بخوریم؟
لبخندی کج بر لبم شکل گرفت و به سمتش چرخیدم. منتظر نگاهم میکرد که با دیدن چهرهام، لبخند به ل**بهایش جان بخشید.
-بریم.
-پس انتخاب جاش با من. یک جای خیلی عالی میریم.
ناخودآگاه گفتم:
-باشه، فقط از مسیری بریم که چراغقرمز زیاد داشته باشه.
سرش به سمتم چرخید و درحالیکه متعجب نگاهم میکرد، ناباور پرسید:
-چرا؟! همهی مردم از چراغقرمز متنفرند!
-چون اکثر مردم تنهان. منم اگه تنها باشم از چراغ قرمز بدم میاد!
لبخندی جذاب زد و گفت:
-یعنی چون من این تنهاییت رو پر میکنم، دوست داری این راه بیشتر طول بکشه؟
اخمی کردم و با جدیت گفتم:
-نه!
romangram.com | @romangram_com