#اسارت_نگاه_پارت_185


هر فکری که می‌کرد مقصر اصلی‌اش خودم بودم. اگر کمی محتاط‌تر حرف می‌زدم، این‌قدر سریع خودم را لو نمی‌دادم.

-آرزو!

سرم به سمتش چرخید. نگاهم را روی چشمانش متمرکز کردم.

-بله؟

-چرا با من رو راست نیستی؟

-چرا فکر می‌کنی رو راست نیستم؟!

-چون نگاهت مخالف زبونت حرف می‌زنه.

-به نگاه زیاد توجه نکن، چون همه نمی‌تونند معنی هر نگاهی رو درست بفهمند.

-اما من می‌تونم.

-هر جور می‌خوای فکر کن. اصلا از راهی برو که هیچ چراغ‌قرمزی نباشه و این بحث مسخره رو تموم کن!

به بهترین نحو خودم را لو دادم. وقتی قرار است حقیقتی را انکار کنم، بحث عوض می‌کنم. نگاه او اما رنگ عجیبی گرفته بود. رنگی که در چشمانش برق درخشان زیبایی انداخته بود. در جوابم هیچ حرفی نزد و فقط با همان چشمان برق‌دارش به چشمانم خیره شده بود. از واکنشش معلوم بود خوشحال است که پی به احساس درونی‌ام که سعی در پنهانش داشتم برده‌ است. از شدت حرص اخمم غلیظتر شد؛ آن‌قدر غلیظ که ابروهایم به چشم‌هایم فشار آوردند. سرم را چرخاندم و از پنجره به بیرون خیره شدم. هیچ‌وقت نمی‌خواستم تا این حد برایش قابل پیش‌بینی باشم. ماشین را روشن کرد و بدون هیچ حرفی راه افتاد. تمام مدت رانندگی‌اش سکوت کرده بودیم. از پنجره به بیرون خیره شده بودم. با خیس شدن شیشه از قطرات کوچک باران، کمی شیشه را پایین دادم. چشمانم را بستم و نفسی عمیق کشیدم. اولین قطره‌ی باران بین دو ابرویم افتاد و سردی دلپذیری تا اعماق مغزم نفوذ کرد. به دنبال آن، بقیه‌ی قطرات آب روی صورتم فرود آمدند و پخش شدند. توقف ماشین نشان از رسیدن به چراغ‌قرمز بود. با صدای ماکان که گفت:

-آرزو.

چشمانم را باز کردم و به سمتش چرخیدم.

-بله؟

-هیچ‌وقت فکر نمی‌کردم کسی بیشتر از من، بارون رو دوست داشته باشه.

لبخندی کج زدم و گفتم:


romangram.com | @romangram_com